eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 همان طور که به دیوار تکیه داده بودم صدای غسال ها را که دیگر بعد از نماز نخوابیده بودند، می شنیدم. یکی از آنها می گفت: قدرت خدا، ما این همه در طول عمرمان مرده شستیم. می دیدیم یه مرده بعد از یکی، دو ساعتی که می موند بوی تعفن میگرفت و از بویش نمی شد اینجا وایستاد. ولی این شهدایی که اینجا چند روز مونده بودن بوی گل می دادن اون یکی گفت: یادته اگه یه روز چند تا مرده می آوردن قبرستونه چه حالی میشدیم؟ چه خوفي ما رو می گرفت، انگار مرگ خودمون رو تو دو، سه قدمی می دیدیم. ولی حالا تو این چند روز ما چی ها دیدیم، چقدر کشته و شهید آوردن دوباره همان پیرمرد اولی گفت: انگار آدم هر چقدر پیرتر باشه، به زندگی دلبستگی بیشتری داره. تو این جوونا رو ببین چطور جونشون رو گرفتن سر دست، می رن دم گلوله آفتاب که بالا آمد به لیلا گفتم دارم میرم. هنوز به در جنت آباد نرسیده بودم که حسین و عبدلله بدو بدو خودشان را رساندند و گفتند: ما هم می آییم گفتم: شما دیشب بیدار موندین، بمونین استراحت کنین گفت: نوبتی می خوابیدیم. فعلا هم که اینجا کاری نیست صدای انفجار و گلوله باران توپخانه عراقی ها از ساعتی پیش مدام به گوش می رسید به حسین گفتم: تو بمون ممکنه کاری پیش میاد به وجودت نیاز باشه حسین برگشت. من و عبدلله راه افتادیم. توی راه میدیدیم آتش توپخانه عراقی ها از نقطه ایی که شروع کرده چطور می گوید رو به جلو پیش می رود. ما هر چه پیش می رفتیم جلوتر از ما را می گویید. این را از روی گرد و خاک ناشی از تخریب و دود اتش سوزی می فهمیدیم. اول خیابان امیرکبیر را زد و بعد به طرف چهل متری پیش رفت. دو، سه تا از گلوله ها تقریبا به فاصله دویست متری ما توی آسیایی که به آن مکیه آردی می گفتند، خورد من و عبدلله به آن طرف دویدیم و در همان حال دیدیم دو، سه نفر از داخل مكینه بیرون ریختند، تاما برسیم دو نفرشان نفر سومی را کشان کشان تا کنار دیواری آوردند. هر سه تا کارگران مکینه بودند. ترکش بزرگی به پشت یکی از آنها خورده بود و به شدت خونریزی می کرد. به دست و صورت و گردن یکیشان هم ترکش های ریزی فرو رفته بود، آن دیگری هم در گیجی و منگی به سر می برد و چندان متوجه اوضاع پیرامونش نبود. مجروحی که خونریزی شدیدی داشت وضعیتش اصلا خوب نبود، گفتم؛ زود باشید. یه چیزی پدید باید جلوی خونریزیش را بگیرم. مجروحی که ترکش کلی به سر و صورتش خورده بود گفت: اینجا چی میخوای؟ ما اینجا هیچی گفتم یه تیکه پارچه دیدم به هم نگاه می کند. بیچاره ها چون زمان انفجار خواب بودند حالا خیلی بهت زده بودنشه دستها چه این طرف و آن طرف دوشند و سعی کردند چیزی پیدا کنند. گفتم: اصلا هیچی نمی خوام. بیاید کمک کنید پیراهن خودش رو در آرید، پیراهن را که در آوردند یکی از و کارگرها که دستش بدجور می لرزید آن را گرفت که پاره کند، دیدم نمی تواند از دستش و گرفتم، انگار می ترسید باز هم همان جا را بزنند. آخر صدای انفجارهای شدید از دور و نزدیک به گوش می رسید یکی از آستین های پیراهن را پاره کردم. وقتی با لنگه آستین رانش را می بستم، مرد سرش را بلند کرد و به زخم غرق در خونش نگاهی انداخت و پرسید: قطع شده؟ گفتم ، قطع نشده و مابقی پیراهن را دور شکمش بستم. مرد با هر تکائی ناله ایی می کرد و حضرت عباس را صدا می زد. برای پوشاندن روی زخم هم پارچه می خواستم. تا آمدم بگویم یکی از شماها پیراهتان را بدهید، ماشینی سر رسید. عبدلله اشاره کرد ماشین ایستاد. مجروح را سوار کردند و بردند. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef