#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلششم 🪴
🌿﷽🌿
دا کمرش از غم خم شده بود، پشت شله اش را به رسم کردهای
عزادار جلوی سر آورده به پیشانی اش بسته، یک شله مشکی هم
دور کمرش پیچیده بود، دیگر نای راه رفتن نداشت. می خواستم
وسیله ایی فراهم کنم، پیاده به جنت آباد نرود، گفت: من منتظرت
میشم. اومدی، اومدی وگرنه خودم میرم
گفتم: باشه و زینب را که بهم چسبیده بود، بغل کردم و بوسیدم.
انگار اصلا متوجه نبود کجا هستیم و چه شرایطی داریم که گفت:
میری اون لباس صورتی که بابا خریده، برام بیاری؟
نگاهش کردم. لباسی که می گفت، تازه بابا برایش خریده بود،
ادامه داد: اسباب بازی هام رو هم بیار. عروسک و قابلمه اینام
میخوام. می خوام با بچه های اینجا خاله بازی کنم. و دستی به
موهای لخت و خوشرنگش کشیدم و گفتم: نمی تونم. باشه یه وقت
دیگه
با ناراحتی گفت: پس منم با خودت ببر، تو رو خدا. اینجا دلم برات
تنگ می شه : گفتم: نه عزیزم، نمی تونم ببرمت. اونجاهایی که
میرم خطرناکه. و دست هایم را فشار داد و با نرمي گفت: اگه
خطرناکه چرا تو میری زهرا؟ نرو و دیدم عجب حرفی زدم، بچه
را نگران کردم. گفتم: من میتونم از خودم مواظبت کنم. طوریم
نمی شه. اما اگه تو رو ببرم دست و پا گیرم میشی دیگه نمیتونم
کاری بکنم.
همین طور که زینب در بغلم بود به سعید نگاه کردم. با آن چشمان
سیاهش انگار داشت با من حرف می زد، سعید خیلی آرام و مظلوم
بود، زینب را کنار گذاشتم و کنار حسن و سعید
ستم، زینب که روی دور حرف زدن افتاده بود و مثل همیشه کسی
جلودارش نبود، همین طور حرف می زد. من هم به خاطر رعایت
حال مردم که خواب بودند، آهسته جوابش می دادم. بلند شدم بروم.
زینب که از آمدن با من ناامید شده بود، به اصرار گفت: حالا -
بمون. الان نرو. وقتی گفتم: نه کار دارم باید برم. بغض کرد و سر
ناسازگاری گذاشت. آخر سر و با گریه گفت: خسته شدم. بریم
خونه مون اگه بریم خونه بابا می یاد میبینمش. انگار
فراموش کرده بود. یادش رفته بود، بابا شهید شده. بی طاقت شدم و
از مسجد رفتم بیرون. سر راه نان و پنیری از مسجد جامع گرفتم و
راهی جنت آباد شدم. می خواستم از حال و
روز لیال باخبر بشوم. به نظرم نسبت به دیشب خیلی بهتر شده بود،
با من حرف زد و گفت که از شب قبل دیگر شهیدی نیاورده اند.
من هم گفتم: دا
میخواهد به جنت آباد بیاید، اگر بشود وسیله ای جور می کنم با بچه
ها پیاده نیایند
نان و پنیر را دست حسین و عبدلله که لبه جدول نشسته بودند، دادم
و خداحافظی کردم. عبدلله أم - یکی را که روی دوشش بود،
دستش گرفت. دنبالم دوید و گفت: خواهر حسینی منم باهاتون می
یام. الان اینجا کاری نیست.
راه افتادیم به طرف مسجد جامع به خیابان چهل متری نرسیده
صدای انفجارهای مهیبی بلند شد. شروع کردیم به دویدن, طرفهای
فلکه اردیبهشت را میکوبیدند. هرچه نزدیک تر می شدیم صدای
آوار شدن خانه ها و شرکت هایی که به زمین و دیوار و کرکره
مغازه ها می خورد را واضح تر می شنیدم. زمینه زیر پایم تکان
می خورد. صدای همهمه و الله اكبر مردم بلند بود. به عبدلله
معاوى گفتم: بدو صدا از اون طرفه. خیابانی که از فلکه اردیبهشت
به فخر رازی باز میشد زیر بارش خمپاره بود، به فاصله هر ده
متر، یک خمسه خمسه به زمین می نشست. گرومب، گرومب
انفجارها قلبم را تکان می داد. توی دلم خالی می شد. شدت
انفجارها حسی را در من به وجود آورده بود. احساس می کردم
صدا، صدای مرگ است. خونه میرخیت، به خون غلتیدن و به هم
پیچیدن جلوی نظرم آمد. چنین مرگی برایم قشنگ بود، مرگی با
عزت، برای همین صدای خمپاره ها را دوست داشتم
صدا و موج انفجارها گاه چنان سنگین می شد که لحظه ایی متوقف
مان می کرد. می ایستادیم. خاک و غبار فضا را پر می کرد. چشم
چشم را نمی دید، هنوز خیلی از خانه های خرمشهر خشت و گلی
بودند و تخریب شان خاک و غبار زیادی به دنبال داشت. بعضی
خانه ها را موج انفجار پوکانده بود
از توی بعضی کوچه ها مردم وحشت زده بیرون می ریختند.
بعضی ها هم خلاف جهت آنها برای کمک می رفتند وارد کوچه
ایی شدیم که از همه بیشتر مورد اصابت قرار گرفته بود
#فقط_حیدرامیرالمومنین_است
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کمالبندگی
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
□■□■□
#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلششم 🪴
🌿﷽🌿
وسط های کوچه دو تا مجروح به دیواری تکیه داده بودند. یکی از
آنها عاقله مردی بود که ترکشی پاهایش را گرفته بود. مجروح دوم
که ترکش به دست و صورت و پاهایش خورده بود، بیست و سه،
چهار سال بیشتر نداشت. وضعیت هیچ کدام حاد نبود. عاقله مرد
کمی ترسیده، هول کرده بود. با یک حالتی می گفت: بیا ببین ، بیا
ببین ، می خوان ما رو بکشند
از محل ترکش نسبتا بزرگی که به اندازه یک کف دست می شد و
به پایش خورده بود، خون زیادی می رفت. به چند نفری که
دورمان بودند، گفتم: یه تیکه پارچه بیارید جلوی خونریزی اش رو
بگیریم
مرد خون را که می دید، داد می کشید. رنگ صورت آفتاب
سوخته اش، مثل میت شده بود. مردهای دیگر او را دلداری می
دادند و می گفتند: ناراحت نباشی، خوب می شی، چیزی نشده. برو
بیمارستان رو ببین چه خبره
از بالای ران پارچه ایی بستم تا شدت خونریزی کم شود. این را
دیشب یاد گرفته بودم، به بقیه ترکشی ها نگاه کردم. خیلی ها به
داخل پوست فرو رفته بود، از زخم پشت ساق پا و ساعد دستش هم
خون می رفت. پارچه را جر دادم و از قسمت بالاتر زخم دور
فضله گره زدم همان طور که زخم های مرد جوان را می بیستم،
به مردهایی که آنجا بودند، گفتم: وسیله جور کنید اینا رو بفرستیم
بیمارستان
یکی شان گفت: من موتور دارم و رفت تا آن را بیاورد. من هم به
عبدلله می گفتم؟ چطور کمکم کند تا راحت تر پهلو و ساق این
یکی را ببندم. صاحب موتور که رسید، همه کمک کردند اول
عاقله مرد و بعد مرد جوان تر را پشت موتور نشاندند. بیچاره ها
با درد و عذاب راه و افتادند، کمی آن طرف تر دو تا مرد و چند تا
بچه ریز و درشت شیون می کردند. آشپزخانه گوشۂ حیاط مورد
اصابت قرار گرفته بود و تنهای جوان خانه که برای آماده کردن
صبحانه آنجا بودند در دم کشته شده بودند، با کمک مردم جنازه ها
را در آوردیم و توی وانتی گذاشتیم. شوهر یکی از آنها شش امامة
زنان را توی دست گرفته بود و هاج و واج به ما و و جناره زنش
که در حال انتقال به قبرستان بود نگاه می کرد. باورش نمی شد در
عرض چند دقیقه زندگی اشی زیرورو شود و همسرش را از دست
بدهد. فرصتی نبود با عبدلله نگاه به خانه های توی کوچه
کردیم و پرسیدیم. دیگه مجروح نیست؟ جواب شنیدیم: نه. با اینکه
بیشتر مردم این کوچه رفته بودند، گفتیم: تمومید. تو خونه ها،
خمسه خمسته می زنن کسی نیست سراغتون رو بگیره. به خاطر یه
زخم کوچیک از دست می رید
برگشتیم مسجد. توی حیاط پنج، شش تا دیگ مسی بزرگ بار بود.
اگر درست یادم باشد اولین غذای گرم، پلو خورشت قیمه بود. به
خانم هایی که زحمت پخت و پز را کشیده بودند، گفتم: بقیه کارها
رو بذارید برای من، ظرفها رو من میشورم. ظرف ها را شستم و
آب کشی کردم. بعد نشستیم تا، کامیون سررسید. پشت کامیون کارتن های
نان خشک، گونی های پر از لباس و پتوهای مستعمل و کنسرو بار
زده بودند. همگی دور کامیون جمع شدیم. بسته های کامیون را
دست به دست می کردیم و توی شبستان مسجد می بردیم.
#فقط_حیدرامیرالمومنین_است
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کمالبندگی
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
□■□■□
#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلششم 🪴
🌿﷽🌿
از اتاق بیرون آمدیم و به زینب خانم که جلوی در نشسته بود،
گفتیم: ما داریم میریم خونه مون.
نیم خیز شد و گفت: می خواید منم باهاتون بیام؟ گفتم: نه زود برمی
گردیم
توی راه تا خانه با لیلا هر خاطره ای از بابا به ذهنمان می رسید،
برای هم می گفتیم. به در خانه رسیدیم. کلید نداشتیم. به سر و ته
کوچه نگاهی انداختم. هیچکی نبود. پایم را دور باغچه پیاده
رو گذاشتم و بعد لبه دیوار را گرفتم و خودم را بالا کشیدم. از آن
طرف هم از فلس بلندی که بابا برای محصور کردن مرغ و
خروس ها دور باغچه کشیده بود کمک گرفتم و توی حیاط پریدم
این اولین بار بود که بعد از شهادت بابا پایم را در خانه می
گذاشتم. به لیلا گفته بودم دلم هوای خانه را کرده ولی در اصل می
خواستم بیایم خانه تا عکس های بابا را که به دیوار اتاق خوابه و
پذیرایی زده بودیم نگاه کنم فکر میکردم شاید دیدن این عکس ها
کمی از التهاب درونم را تسکین بدهد، در حیاط را باز کردم و لیلا
آمد تو هر دو کنجکاوانه به گوشه گوشه حیاط نگاه کردیم. انگار
چند سال بود که از این خانه دور بوده ایم. به باغچه نگاه کردم،
تمام بوته های گوجه فرنگی و بامیه خشک شده بودند. چقدر بابا به
این باغچه رسیدگی می کرد حالا به چه روزی افتاده بود. بابا
موقعی که توی باغچه مشغول کار می شد مویه ایی گردی زمزمه
می کرد. توی این مویه ها از مرگ پدر و مادرش و سختی هایی که
کشیده بود می خواند. صدایش آن قدر حزین بود که هم خودش
گریه می کرد هم اشک ما را در می آورد. خیلی وقتها همسایه
مانه آقای گروهی، صدای بابا را می شنید در می زد و می آمد تو،
بعد از آنجا که با بابا دوست بود مجبورش می کرد، برایش
کردی بخواند. بابا اول طفره می رفت ولی بعد مثل یک خواننده
محلی که در کارش تبحر دارد می خواند
نگاهم رفت به سمت شهر آبهه رفتم شیر را باز کردم. آب نمی آمد.
فقط سر و صدای هوا از داخل آن به گوش می رسید. با با هر
وقت از راه می رسید دست و رویش را که میشست اگر ما حیاط
را نشسته بودیم، خودش دست به کار می شد. می خواست وقتی
بساط شام توی ایوان پهن می شود، حیاط تمیز باشد. همان طور که
با نگاهم حیاط را می کاویدم، دیدم لیلا به سمت ابزار آلاتی که بابا
با آنها کار لوله کشی و جوشکاری برای مردم انجام می داد، رفت،
وسایل گوشه ایران بودند. دنبال لیلا راه افتادم. به وسایل بابا که
رسیدم، خم شدم برشان داشتم، جای دستش را روی تک تک
وسایل بوسیدم. احساس می کردم هنوز گرمای دست بابا را در
خودشان دارند. همین طور که چهره بابا را هنگام کار با این
وسایل به خاطر می آوردم، چشمم به وان پلاستیکی که ماهی های
مردمان را توی آن نگه می داشتیم، افتاد. و زیر طارمه بود. به
لیلا گفتم: لیلا ماهی ها
دوتایی به طرف وان دویدیم. روی آب وان لایه سپاهی از چربی و
درد ایستاده بود، این درد ناشی از سوختن نفت خام پالايشگاه آبادان
بود که هنوز مهار نشده بود. بین دود و خاک و خاشاک سطح آب
جسد ماهی های قرمز عیدمان شناور بود. دستم را در آب فرو
بردم و آن را هم زدم. به لیلا نگاه کردم. چشمش به ماهی ها بود و
بی صدا اشک می ریخت. می دانستم به چه چیزی فکر می کند؛
سفره هفت سین نوروز ۱۳۵۹ یعنی همین شش ماه پیش
این دومین بار بود که توی خانه مان سفره عید پهن می کردیم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef