#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلپنجم🪴
🌿﷽🌿
با دخترها او را به کناری آوردیم. بدنش بدجوری می لرزید.
دهانش خلک شده بود. بعد آن همه جیغ و فریاد و تقلا از ضعف
بی رمق شده بود. بچه ها آب قند آوردند و توی گلویش ریختیم،
اینکه آرام گرفت نوبت بقیه بود. دویدم توی حیاط از توی جعبه ها
کنسرو در آوردم درش را باز کردم و با مقداری نان رفتم
کنارشان. تا مرا با غذا دیدند، جلو آمدند و شروع کردند به گله
گذاری، از شانس من بین دخترها فقط من زبان عربی می دانستم
و این چند نفر عرب بودند، آنقدر حرف زدم و قربان صدقه شان
رفتم تا توانستم غائله را بخوابانم. بچه ها کمک کردند. لقمه گرفتیم
و دستشان دادیم
خیالمان راحت شد مردم می توانند حداقل از دست این ها آسایش
داشته باشند و توی این آوارگی چند ساعتی سرشان را روی زمین
بگذارند.
یک ساعت نگذشته بود، دوباره همان وضع شروع شد. بلند شدند،
راه افتادند می خواستند بروند بیرون و ما نمی گذاشتیم. مسجد را
روی سرشان گذاشتند. حسابی لجم گرفته بود. بعد از این همه فک
زدن، دوباره همان آش بود و همان کاسه بدبختی این بود که در
این شرایط خیلی هم پر زور می شدند و چند نفری نمی توانستیم
حریف یکی از آنها بشویم. ناچار بهاری که مسئولیت درمانگاه
مسجد را به عهده داشت و دخترها زیر نظر او کار اعداد را انجام
می دادند، راه دیگری پیش پای ما گذاشت
به تجویز او که آقای خلیل نجار تام داشت به هر کدام از موجی ها
یک خواب آورد تزریق کردیم و یک گوشه همه شان را خواباندیم.
بعد چند ساعت یک آرامش نسبی حاکم شده بود. رعنا نجار که با
سر و صدای این ها هول شده بود و در طول این مدت با قربان
صدقه رفتن من سعی می کرد به من روحیه بدهد تا در مقابل
رفتارهای غیر طبیعی آنها کم نیاورم، باز می گفت: خدا خیرت
بده. اگه تو نبودی ما می خواستیم چه کار کنیم؟
مریم امجدی حسابی جوش آورده و عصبی شده بود. زهره فرهادی
را هم در آن هیاهو دیدم که از ناراحتی گونه هایش را چنگ می
زد. گفت: اینا آبروی ما رو هم می برند. چرا فکری به حال اینا
نمی کنن؟
خسته بودم. به گوشه ایی از دیوار تکیه دادم و چشم هایم را روی
هم گذاشتم. صدای آه و ناله زنی که از لحظه ورودم به مسجد او
را دیده بودم، هنوز می آمد. وزن بهایی در راه
اشت. بچه ها چند بار خواسته بودند او را به بیمارستان برسانند.
اما با وجود این همه درد و ناراحتی می گفت: هنوز وقت دنیا
اومدن بچه نشده. هی میرفت و می آمد و در پناه دیوار به خود می
پیچید. در طول شب تک و توک مجروح می آوردند و من سعی
می کردم اگر کاری از دستم بر می آید انجام بدهم. اگر فرصتی هم پیش می آمد
به دیوار تکیه می دادم و ناخود آگاه چشم هایم روی هم می رفت و
چند دقیقه ایی خوابم می برد. اما گوشم همه
صداهای اطراف را می شد. به محض اینکه احساس می کردم
کاری پیش آمده از جا می پریدم. در این بین لحظه ایی از یاد بابا
بیرون نمی آمدم. دائما او را همراه خودم می دیدم او با او حرف
میزدم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef