#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلپنجم 🪴
🌿﷽🌿
کار مسئول درمانگاه ، آقای نجار دو دخترها را برای
مجروحین دیده بودم. به همین خاطر که می دیدم، به خودم می
گفتم: اگر کسی که به مسائل پزشکی وارد بود نزدیک بابا بود،
شاید شهید نمیشد. یعنی بابا چطور شهید شده، این قدر می گویند خط
خط، آنجا چه خبر است؟ چطور می جنگند؟ چطور مورد اصابت
قرار می گیرند؟ حتما توی خط همه رو در روی هم قرار میگیرند
و شلیک می کنند. دلم میخواست من هم به خط بروم. حالا که قرار
شده بود شهدا را به شهرهای دیگر ببرند، حتما کار جنت آباد کم
می شود. رسیدگی به مجروحین مهم تر است. اگر به موقع
رسیدگی بشوند کمتر از دست می روند
تا صبح با خودم حرف زدم و کلنجار رفتم، كله سحر، حال زن
خراب شد و گفت: به دادم
مردها دنبال ماشین رفتند و نهایتا کامپوتی آمد، به زحمت چند
نفری سوارش کردیم و او را به زایشگاه بردیم، توی راه برگشته
به مسجد سلمان رفتم. اکثر مردم خواب بودند، دا را دیدم مشغول
روشن کردن چراغ خوراکپزی است و زینب کنارش نشسته حسن
و سعید خواب بودند. منصور وسط حیاط ایستاده بود. تا مرا دید،
خوشحال به طرفم آمد. دستم را دور گردنش انداختم و گفتم ها
مصور چه کار می کنی؟
گفت: هیچی بیکارم خسته شدم از این وضع
من هم که مثل بقیه فکر می کردم امروز و فردا این آتش خاموش
می شود و همه سر خانه و زندگی شان برمی گردند، گفتم: خدا
بزرگه، جنگ تموم میشه، تو هم می ری پي درست
بعد رفتم طرف دا و سلام کردم با آن چشمان غم گرفته اش نگاهم
کرد و گفت:ها ماما اومدی؟
گفتم: آره. چه حال، چه خبر؟ گفت: چه حالی، خاکی به سرمون شد
گفتم: دا خاک نه، تاج به سرمون شد
گفت: تو نمی دونی دختر سرت داغه. بذار چنگ تموم بشه بهت
میگم، اون وقت میفهمی چی به سرش اومده. بعد با بغض گفت:
می خوام برم سر خاک
گفتم: مگه دیروز سر خاک نبودی؟ گفت: یعنی چی؟
گفتم: مگه یادت رفته، مردم سه روزه میزنه سر خاک عزیزشون
بذار سوم برو، دلم نمی خواست برود سر خاک بابا گریه و زاری
کنند. نگرانش بودم.
با گریه گفت: من به مردم چه کار دارم. مگه من توشتم براش ختم
و مراسم بگیرم که حالا بذارم سوم برم. خاکی به سرم شده
عصبی شدم، گفتم: دا همه حال و روز ها رو دارند. شرایط ما هم
مثل اوناست. قرار نیست این قدر که شیون و زاری کتنیا
حالا دیگر حسن و سعید هم به صدای ما بیدار شده، همان طور که
بغ کرده بودند، به من سلام دادند. حس کردم آنها هم آماده گریه
هستند. بغض گلویم را فشار می داد. نمی توانستم گریه ها و بچه
ها را ببینم. اصلا با تشرزدن به دا می خواستم خودم را کنترل
کنم. چند دقیقه بعد که آرام تر شدم، گفتم: دا صبر کن. خودم می
بیام می برمت جنت آباد
#فقط_حیدرامیرالمومنین_است
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کمالبندگی
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
□■□■□
#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلپنجم 🪴
🌿﷽🌿
گفتم: ولی من اینجوری نگرانت میشم گفت: نگران نباش. جاهای
دیگه هم همینه این کشته ها رو مگه از توی خونه ها و کوچه ها
نمی یارن
دیدم راست می گوید، بعد پرسیدم: چه خبر؟
گفت: از صبح تا حالا یکی، دو تا شهید دفن کردیم. دا هم با
منصور و محسن آمدند سر خاک بابا
گفتم: من بهش گفتم صبر کنه تا من برم سراقش می خواستم این
همه راه رو پیاده نیاد ولی هر چی این در و اون در زدم برای
ماشین موفق نشدم. خب حالش چطور بو د؟ خیلی که خودش رو
اذیت نکرد؟
گفت: چرا، خیلی گریه کرد. به کردی، به عربی هرچه می دانست
خواند و شیون کرد. من هر کار می کردم آرام نمی شد. قبرهای
شهدا را نشان دادم و گفتم ببین اینا که اینجا خوابیدن همه زن و بچه داشتن، ، تو باید قوی باشی، تو برای ما هم پدر، هم
مادر. به خرجش نمی رفت. به زور از خاک گندمش و فرستادم
بره سراغ بجه ها
از ليلا جدا شدم و رفتم سر خاک بابا، دلم خیلی بی قرار شده بود.
زانو زدم و قبرش تا بوسیدم و سرم را روی خاک گذاشتم و گفتم:
بابا صدایم رو می شنوی؟ دلم می خواست بقلم می گرفت و نوازشم
میکرد. سنگی که اسمش روی آن نوشته شده بود بوسیدم، جای
اسمش را بوسیدم و خودم را سرزنش کردم که چرا تا زنده بود از
وجودش بیشتر استفاده نکردم
اشک ریختم و به انتظار نشستم، انتظار کشنده ایی که وجودم را
می خورد، انتظاری که هنوز با من است. آرزو دارم بیابد و مرا
در آغوش بگیرد
گربه هایم را کردم و عقده هایم را بیرون ریختم. اگر سر و صدای
کسانی که برای زیارت قبر عزیزانشان آمده بودند را نمی شنیدم،
بلند نمی شدم. دلم نمی خواست کسی مرا در آن حال و رضع ببیند.
برگشتم به طرف غسالخانه، دو، سه مرد جوان، پیکری را آورده،
جلوی در اتاق آقای پرویز یور ایستاده بودند. می دانستم آقای
پرویز پور نیست. مردها هم منتظر بودند مشخصات شهیدشان ثبت
شود. در اتاق آقای پرویزپور باز بود. به آنها گفتم: بیایید تو من
ثبت می کنم. رفتم نشستم پشت میز و دفتر ثبت آمار و مشخصات
شهدا را از کشوی میز بیرون آوردم. یکی دوتا از مردها داخل
شدند و مشخصات شهیدشان را میپرسیدم، با گریه جواب
می دادند. شهید از محله طالقانی و اسمش عبدالستار بود. در حین
پر کردن برگه مشخصات لیلا هم وارد شد و روی صندلی
کنار فایل نشست. مردها که رفتند پیکر را به غسالخانه بسپارند دفتر
را بستم و به لیلا گفتم: بدجوری دلم هوای خونه رو کرده
لیلا گفت: منم همین طور، پاشو با هم به سر بریم خونه. حداقل
لباسم رو عوض کنم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef