#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلچهارم🪴
🌿﷽🌿
حالا
زینب روی زانوی کی بشینه از سر و کول کی بالا بره؟ سعید رو
که همه دعوا می کردن تو توی بغل می گرفتی و نوازشش می
کردی، حالا سعید چه کار کنه؟ حالا که ما رو گذاشتی رفتی از
خدا بخواه ما رو تنها نذاره
بعد دستی روی تابلو کشیدم، فرصتي نبود. آخرین چیزی که گفتم،
این بود: بابا علی که اومد خرمشهر، تو از خدا بخواه من رو بیاره
پیشت، از خدا بخواه من به تو ملحق بشم
بعد به سرعت از جنت آباد تاریک که سنگینی هم همه جای طی را
فرا گرفته بود، بیرون زدم و راه مسجد را در پیش گرفتم. اینکه
چه کارم دارند، چه اتفاقی افتاده، چرا گفتند: سریع خودش را
برساند، ذهنم را مشغول کرده بود، پایم به مسجد نرسیده یکی از
آقایان جلوی در گفت: خواهر حسینی باز اینا قاطی کردن و به هم
ریختن. تو رو به خدا شما به زبون بگیریدشون. شاید آرام بشن.
منظورش سه، چهار تا زن و بچه ای بود که در اثر موج انفجار
توی این چند روز دچار مشکل اعصاب و روان شده بودند ولی آن
موقع هنوز کسی نمی دانست موج انفجار چه معنی دارد و دلیل این
همه بی تابی و رفتار غیرطبیعی این ها چیست
به خاطر همین، فکر می کردند، اینها از نظر ذهني عقب افتاده
البد، کم کم متوجه شدیم این ها از عوارض ناشی از موج
انفجارهاست. این چند نفر را از جاهای مختلف شهر آورده بودند.
به جز یکی از آنها که مادرزادی هم نابینا و هم عقب مانده بود و
مادربزرگش او را ضبط و ربط می کرد بقیه کسب و کاری
نداشتند
غروب که آنجا بودم همین دختر نابینا با شنیدن صدای انفجارها با
جیغ و فریاد توی حیاط دوید، من جلو دویدم. بغلش کردم و
پرسیدم: چیه؟ چرا جیغ می کشی نترس
گفتم: اینجا که خبری نیس، همه مردم اینجا هستند. گفت: نه
الان عراقی ها میان
گفتم: جرات نمی کنن. بچه هامون جلوشون رو گرفتن. من هم اینجام
برو تو مسجد هر وقت کاری داشتی به من بگو، با این حرفها
آرام شده بود. با مهربانی گفت: بمون پیش من. جایی نرو. وقتی
تو پیشم باشی دیگه نمی ترسم
گفتم: الان نمی تونم فقط همین جا باشم. کارهای دیگه ایی دارم
ولی تو هر وقت کار داشتی من میام پیشت
مسجدی ها هم که رفتارم را با گنوا و این دختر دیده بودند، وقتی
توانسته بودند این ها را آرام کند، به جنت آباد زنگ زده بودند.
صدای داد و فریاد تا بیرون می آمد. رفتم تو پیششان بیچاره
مردمی که توی مسجد بودند با صدای این ها را به راه شده بودند.
دخترها هرچه تلاشی می کردند آرامشان کننده موفق نمی شدند.
زهره فرهادی، رعنا نجار و مریم امجدی حسابی عصبانی شده
بودند، می گفتند: یکی از آن موجی ها که زن جوان و سفید روبی
بود و منقل چند ماههایی در شکم داشت، اول از همه شروع به سر
و صدا کرده بعد بقیه به هم ریختند. به سر و قیافه زن نگاه کردم
اصلا باورم نمی شد مشکل روانی داشته باشد. ولی بدحال شده
بود، جیغ می زد و بدنش میلرزید. می گفت: همه رو کشتن، همه
رو سر بریدن، الان میان همه رو میکشن
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef