eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 دا دو، سه روز بعد از آمدن به تهران به سختی مریض شد و در رختخواب افتاد. طوری که نمی توانست از جایش بلند شود، همه مان بد جوری نگران شده بودیم. آن قدر حالش بد بود که می ترسیدیم دا را از دست بدهیم. بعد از چهار ماه ندیدن علی، انتظار نداشت، خبر شهادتش را بشنود. در همین روزها یکی از اقوام به دا گفته بود توی روزنامه به مجروح به نام سید علی حسینی مصاحبه کرده اند. احتمالا على شما شهید نشده، مجروح است. دا هم باور کرده بود، به دا گفتم: فلانی اشتباه کرده، من با دست خودم علی رو دفن کردم. مگه میشه من برادرم رو نشناسم! این تشابه اسمی باشه. بیا بریم بنیاد شهید بین چند تا پرونده به اسم سید علی حسینی دارند معلوم شد مجروحی که آشنای ما نشانی اش را به ما داده بود، ترک زبان و اهل تبریز است. با وجود این، دا نبود علی را باور نمی کرد و چشم انتظارش بود، دچار عذاب وجدان شده بودم که چرا همان روز شهادت علی، موضوع را به او نگفتم. از طرفی می دانستم دا اگر سر مزار على بیاید ماندنی می شود. عین میخی که به زمین بکوبند، محال بود از خرمشهر بیرون بیاید. از بس که از نظر عاطفی به علی وابسته بود. آن قدر به حرف على اعتقاد داشت که انگار حرف او آیة قرآن بود. به خاطر همین، وقتی ليلا گفته بود، علی پیغام داده از شهر بیرون بروید، قبول کرده بود همین روزها برادر مازندرانی با یکی دو نفر از بنیاد شهید آمدند و گفتند: هر چه نیاز دارید، لیست کنید برایتان بفرستیم من از قبل به دا سپرده بودم اگر از چایی آمدند، حق نداری سر سوزنی چیزی بخواهی، ما شهید نداده ایم که بیاییم اینجا چیزی بگیریم. به همین جهت، به آقای مازندرانی گفتیم چیزی نیاز نداریم گفت: لباس بگیرید، بچه ها سرما می خورند. گفتم: ما چیزی لازم نداریم. گفت: خواهر من شما الان هیچی ندارید. وسایل ضروری که باید داشته باشید، ندارید. گفتم: خودمان تهیه می کنیم، گفت: نمی شود، شما وضعیت حقوقی تان مشخص نیست. سماجت نکنید گفتم: نه ما نیاز نداریم، دا هم می گفت: هر چه دخترم یگوید. خیلی برایم سخت بود. وقتی کسی میگفت چیزی برایتان بیاورم، احساس می کردم بدترین کار را درباره ما انجام می دهد. أحساس خفت می کردم. آقای مازندرانی خیلی صحبت کرد. او می گفت: شما فکر نکنید خدای ناکرده چیزی که میگیرید، صدقه است یا منتی سرتان است. شما ولی نعمت ماید. آنقدر صحبت کرد تا من رضایت دادم وسایل مختصری به ما بدهند......‌ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef