eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 آن روز هم گذشت و ما باز هم از منطقه خبری نداشتیم دائم خودم را لعنت میکردم که چرا گول خوردم به تهران آمدم چرا الان من نباید آنجا باشم. در اولین تماسی که حبیب گرفت به گفتم می خواهم به آبادان برگردم بلافاصله با محسن برگشدم آبادان. هنوز خانم های منازل رادیو و تلویزیون کاملا برنگشته بودند. ولی خواهر های سهامی آنجا حضور داشتند و در عملیات خیلی از بچه های خرمشهری شهید شده بودند. غلامرضا و علی رضا آبکار، عبدالرضا موسوی . فرمانده سپاه خرمشهر بعد از جهان آرا و اسماعیل سروی همسر دہاب حورسی که چند روز بعد از شهادت او دخترش، ودیعه به دنیا آمد، از شهیدان این عملیات بودند. ربیعی عجیب مسئولیت محور محرزی را برعهده داشت و فرمانده گردان محوری در زمان اشغال خرمشهر در واقع خط اول نیروهای ایرانی در مقابل عراق بود در نیروها و مسئولینی که به منطقه می آمدند به محرزی می رفتند آیت الله خامنه ای و مهدوی کنی برای بازدید از منطقه به آنجا آمدند. چون تا قبل از آزادی خرمشهر آنجا خط مقدم به حساب می آمد رفتن غیرنظامیان خصوصا خانم ها به آنجا ممنوع بود. ولی من به حبیب خیلی اصرار می کردم مرا به خط برد او سخت مخالف بود ولی وقتی می دید خوشی من به این است که لااقل جاده آبادان خرمشهر را ببینم، مرا تا پایین تر از فلکه فرودگاه، جاده ایی که منتهی به جزیره مینو می شده می برد فصل سی وششم از حبیب خواسته بودم حالا که شهر آزاد شده، مرا در اولین فرصت به خرمشهر ببرد دلم می خواست شهرم را ببینم. هنوز به مردم عادی اجازه بازدید یا بازگشت به شهر برای سکوتت را نمی دادند، روزی که حبیب گفت: برویم خرمشهر را ببینیم، سر از پا نمی شناختم حال و هوای خاصی داشتم. خوشحال بودم که بعد از حدود دو سال می خواهم شهرم را ببینم. فکر می کردم خرمشهر همان خرمشهر سابق است. نمی دانستم چه بر سرش آمده وقتی وارد شهر شدیم، همان اول جا خوردم. پلی که روی شهر بود و شهر را به قسمت جنوبی اف ، کوت شیخ و محرزی و نهایتا جاده آبادان , وصل می کرد، تخریب شده بود. از روی پل شناوری که به نام آزادی کار گذاشته بودند، رد شدیم و رفتیم آن طرف آنچه به چشم می خورد غیرقابل باور بود. من شهری نمی دیدم. همه جا صاف شده بود سر در نمی آوردم کجا هستیم. هرجا می رفتیم حبیب توضیح می داد اینجا قبال چه بوده است هرجا را نگاه می کردم، نمی توانستم تشخیص بدهم کجاست..... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef