#کتابدا🪴
#قسمتچهارصدپنجاهدوم🪴
🌿﷽🌿
در احمد آباد ماندگار شدم. چون تازه از خانواده ام دور شده بودم،
احساس قربت می کردم. حبیب فقط هفته ایی یک بار به خانه می
آمد. ظهر می آمد و فردا صبحش می رفت تا
هفته دیگر. ولی آقای موسوی و اقبال پور مرتب می آمدند یا بعضی
وقت ها که آماده باش بودند حداقل یکی از آنها می آمد. با آمدن
دوباره به آبادان همه صحنه ها و جریانات روزهای مقاومت
خرمشهر برایم تداعی می شد. انگار دوباره همه سختی ها و غم ها
برایم زنده شده بودند. دلم خیلی برای دا تنگ می شد. دوست داشتم کنار مادرم باشم. وقتی حبیب می آمد، خیلی
خوشحال می شدم و کمی از آن فکر و خیال ها بیرون می آمدم.
وقتی میرفت سعی می کردم باز خودم را خوشحال نشان بدهم و
وانمود کنم از رفتنش اصلا ناراحت نیستم. در صورتی که اینطور
نبود، بحران های روحی خودم از یک طرف و نگرانی از دست دادن حبیب از طرف دیگر درونم را
پرتلاطم می کرد به خودم دلداری می دادم و می گفتم کسی که
اینجاست هر آن خطر تهدیدش می کند. پس برای همه چیز باید
آماده بود، به خاطر همین، طوری خداحافظی می کردم که انگار
این آخرین دیدار و خداحافظی ماست. فقط میگفتم: هرکجا هستی خبر سالمتی ات را بده
در را که مییست پشت در می ایستادم. سوار ماشین که می شد و صدای استارت و روشن شدن ماشین را می شنیدم، در را باز می
کردم و تا نقطه ایی که از دیدم محو می شده نگاهش می کردم.
ماشین می رفت سمت کلانتري هفت آبادان و از آنجا میپیچید به
سمت فلکه ایی که به طرف پرشن هتل می رفت. چون احساس می
کردم ممکن است دیگر او را نبینم، آن قدر نگاه میکردم تا بعدها
پشیمان نشوم که چرا نگاه نکردم. بعدها فهمیدم او از آینه ماشین
مرا می دیده ولی هیچ وقت به رویم نیاورده است
برای فرار از این فکر و خیال ها خیلی زود با همسایگانم دوست
شدم. با هم برای خرید به بازار می رفتیم و سه نفری پخت و پز
می کردیم و هم سفره بودیم، توی حیاط باغچه کوچکی بود، از
عطاری بازار تخم گل گرفتیم و در آن کاشتیم. من که علاقه زیادی
به گل و گیاه داشتم، کنار باغچه مینشستم و یاد روزهایی می افتادم
که بابا در باغچه خانه گل شاه پسند می کاشت و ما به شوخی به او
می گفتیم: چون اسم دا شاه پسند است این گل را می کاری
خانم اقبال پور رادیوی کوچکی داشت که اخبار و برنامه هایش را
گوش می کردیم. چند وفت بعد آقای موسوی تلویزیونی آورد. یک
بار هم برایمان مهمان آمد. سکینه حورسی و خانم موسوی از قبل
همدیگر را می شناختند. بچه خانم حورسی - مهدی - آن موقع شش
ماهه بود، وجود مهدی در آن شرایط جنگی برای همه جالب بود.
مخصوصا که هیچ کدام از ما بچه نداشتیم
مشکل بزرگ این خانه وجود موش ها بود. در کوچه بغل خانه ،
کانال آبی بود که موشها در آن زاد و ولد کرده بودند. این موش ها
به راحتی در کوچه و خانه ها رفت و آمد می کردند. حتی توی
گونی های شنی که پشت پنجره ها چیده بودند تا موج انفجار
خمپاره هایی که به خانه می خورد را بگیرند، لانه کرده بودند. از
همه بدتر از راه لوله کشی فاضلاب به راحتی وارد خانه می شدند.
کفپوش ها را پاره می کردند و بیرون می آمدند و برای خودشان
این طرف و آن طرف می رفتند، ما هر وقت از اتاق بیرون می
آمدیم موش ها را می دیدیم که به هر طرف فرار می کنند
من به شدت از موش ها وحشت داشتم، آنها آنقدر بزرگ شده بودند
که حتی گربه ها هم از آنها می ترسیدند. یک بار گربه ایی داخل
حیاط شد، موش ها چنان به طرفش هجوم بودند که گربه با جیغ و
فریاد خودش را از دیوار بالا کشید و فرار کرد. آنها تمام مواد
غذایی را که از قبل در خانه وجود داشت را خورده بودند.
حتی پیاز و سیب زمینی را جویده بودند، آثار نیم خورده شان در
راه پله ها دیده می شد. هر وقت در اتاقم را باز می کردم، دهه
دوازده تا موشی بزرگ از وسط حال خیز بر می داشتند تا در
گوشه ایی پنهان شوند، با دیدن موش ها بی اختیار جیغ میزدم و در
اتاق را دوباره میسابم. توی اتاق هم صدای جویدنهایی از پشت
پنجره می آمد. از فکر اینکه موش ها چارچوب پنجره را بجوید و
داخل شوند، وحشت داشتم. خیلی سعی کردیم آنها را از بین ببریم
ولی موفق نشدیم. هیچ دارویی نداشتیم که استفاده کنیم
حبیب و آقای اقبال پور هر وقت می آمدند طلاش می کردند موش
ها را بکشند ورودی های راه آب را هم بسته بودند ولی موشی ها
همه چیز را می جویدند.خوشبختانه خلاف من خانم های همسایه
مخصوص خانم اقبال پور چندان از موشی ها نمی ترسیدند
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef