#کتابدا🪴
#قسمتچهارصدپنجاهنهم🪴
🌿﷽🌿
خانه ما آخر محوطه بود. منافقین هم مرتب در حال رفت و آمد
بودند و شب ها می آمدند درها را می زدند تا ببینند در کدام خانه
مرد هست و در کدام نیست چون در منازل رادیو و تلویزیون
خانواده های میاهی امکان داشتند، منافقین حساسیت بیشتری به
اینجا نشان می دادند. من بعضی از خانم های ساکن در این منازل
را می شناختم، یا از قبل با هم دوست بودیم یا به واسطه همسران
مان که همکار بودند، آشنا شده بودیم و گهگاهی به هم سر میزدیم. به مرور با بقیه هم دوست شدم
در میان این دوستی ها از همه جالب تر آشنایی من با بتول
کازرونی بود یک روز طاهره بندری زاده دنبالم آمد و گفت: بیا
برویم خانه بتول گفتم: بتول کیه؟ گفت: زن صالح موسوی گفتم:
اسمش را شنیدم ولی ندیدمش
چادرم را سر کردم و رفتیم خانه بتول تقریبا وسط محوطه، کنار
خانه بندری بود. تا آنجا که به خاطر دارم اردیبهشت ماه بود و
مراحل مقدماتی عملیات بیت المقدس جریان داشت همین طور که
داشتیم میرفتیم باران خمپاره بود که می آمد و ترکشی ها را به
اطراف می ریخت. من و طاهره نگاه می کردیم ترکش ها را
به هم نشان می دادیم، یکدفعه دیدیم جواد در اندرونی پشت پنجره خانه بتول ایستاده و در حالی که حرص می خورد به ما اشاره می
کرد که چرا بیرون مانده اید
ما به حرف ها و اشاره های او اهمیت نمی دادیم. طاهره گفت:
ولش کن بذار هرچی می خواد بگه
وقتی در خانه بتول را زدیم که داخل برویم، جواد با عصبانیت
گفت: شماها مگه از جانتون سیر شدید؟! نمی بینید چطور از
آسمون خمپاره می یاد؟ ما هیچی نگفتیم، رفتیم پیش بتول چشمم که به او افتاده با خودم گفتم ای وای این همونه که با هم دعوامون شد.قضیه به قبل از ازدواجم مربوط می شد. ایام محرم بود. من رفته
بودم خانه آقای محمدی۔ اونها بعد از دانشکده افسری تهران نو به
مجتمعی روبه روی پارک در خیابان کارگر نقل شده بودند،
مجتمع دو قسمت بود؛ یک قسمت برای خانواده های شهدا و یک
قسمت برای مهاجرین.
چون همه اهالي خوزستانی بودند، در زیر زمین مجتمع مراسم
عزاداری به شیوه خاص خوزستانی ها برگزار می شد. من از
ساختمان کوشک به آنجا می رفتم تا در آن مراسم شرکت و در
همان مراسم شب عاشورا خانم خوشرو و شوخ طبعی را دیدم که
با خانم های دورو برش می گفت و می خندید. خیلی عصبانی شدم و
اعتراض کردم: مگر امشب شب خنده است ؟ امشب عزاداریه اگر
می خواهید بخندید بروید خانه هایتان، آنجا بگوئید و
بخندید، بگذارید بقیه به عزاداری شان برسند اعتراض من به
انتظامات ساختمان کشید. رفتیم آنجا مسأله را حل کردند. حالا به
خانه ی همان خانم بذله گو و شوخ طبع که با هم دعوا کرده بودیم، آمده
بودم حال بتول بد بود. حال نوزاد چند ماهه اش او را کلافه کرده
بود. می گفت: بچه نمیخوابد و او ناچار است پا به پای او بیدار بماند.
به خاطر ضعف شدیدی که داشت کارهایش مانده بود. از آنجایی که
من از دیدن او خجالت می کشیدم ، بلند شدم و کارهایش را انجام دادم. آن روز هیچ کدام مان به روی هم نیاوردیم که بین مان چه گذشته، از آن زمان دوستی مان شکل گرفت. بعدها در بین
بگو و بخندهایمان، بتول که آدم رک و صریحی ، گفت: یادته اون
شب؟ گفتم: آره یادش بخیر گفت: خیلی دو آتیشه بودی ها گفتم: آخه
تو هم خیلی داشتی میگفتی و می خندیدی......
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef