#کتابدا🪴
#قسمتچهارصدپنجاهچهارم🪴
🌿﷽🌿
با اخباری که منافقین به عراق می دادند، مناطقی از شهر که هنوز
مردم در آن زندگی می کردند بیشتر مورد حمله هوایی و توپخانه
قرار می گرفت. ولی به مرور که اوضاع عادی شد مردم دوباره
به شهر برگشتند. اوایل که من رفتم آبادان بازار رونق و فعالیتی
نداشت بعدها زنهای عرب که ماست و شیر دام هایشان را می
فروختند دوباره کارشان را از سر گرفتند و علاوه بر نانوایی آش
فروشی و دکه هایی هم باز شد، یک بار با خانم اقبال پور رفتیم
بازار. دیدیم مغازه دار زولبیا و بامیه آورده است. با خوشحالی
گفتیم یک کیلو برایمان کشید، مغازه دار چون جعبه نداشتن کیسه
نایلونی برداشت و با دست زولبیاها را داخل کاسه ریخت. خانم
اقبال پور که دید مغازه دار با دست زولبیاها را برمی دارد، گفت:
با دست برمی دارید؟ مغازه دار گفت: پس چی، با پا بذارم؟ خانم
اقبال پور گفت: خب دستاتون تمیز نیست مغازه دار گفت: از کجا
دستکش بیاورم. می خوای بخواه نمی خوای نخواه یکی دیگر از
مشکلات ما در آنجا کم آبی یا قطع شدن آب بود. طوری که برای
استحمام باید آب داغ می کردیم و به حمام
می بردیم، برای من رفتن حمام ترسناک بود چون موش ها
داخل حمام می آمدند و از سر و کول آدم بالا می رفتند. من از ترس موش ها، با آن که کلیه ام درد می کرد، با لباس توی حیاط می
ایستادم و با آب سرد سرم را می شستم، روزهایی که باد می آمد
مغز استخوانم از سرما تیر می کشید. حاضر بودم
زمستان به این شکل حمام کنم ولی توی آن حمام نروم که آب داغ
کنم و روی خودم بریزم این قدر با آب سرد حمام کرده بودم که
پوستم به سرما و آب سرد حساس شده بود تمام بدنم درد می کرد.
دست هایم ترک خورده بودند و خون از آنها بیرون می زد
روز دوازدهم فروردین سال ۱۳۶۱ سپاه خرمشهر برای برگزاری
مراسم روز جمهوری اسلامی همه خانواده های شهدای خرمشهر
را به آبادان دعوت کردند. مراسم در خانه آبادان برگزار شد.
ساختمان دو طبقه ایی که محل اسکان و پذیرایی میهمانان هم در آن بود. خیلی از خانواده ها برای شرکت در مراسم آمده بودند. دا را
بعد از چند ماه دیدم. همین که چشمم به او افتاد، به طرفش دویدم،
همدیگر را بغل کردیم. دا قربان صدقه ام می رفت، من هم به شدت گریستم، چنان دچار احساسات شده
بودم که نمی توانستم هیچ حرفی بزنم. بعد چند ساعتی که کنار دا
بودم بلند شدم. میخواستم وضو بگیرم نماز مغرب و عشا را خواندم
که شنیدم می گویند یکی از خانواده های شهدا که پدر و پسرشان
شهید شده اند الان یکی دیگر از عزیزانشان هم شهید شده اسم هم
نبردند کدام خانواده.
جا خوردم. نگاهی به دا کردم و با خودم گفتم: خدایا این بار چطور
دوام بیاورم. دا را چه کنم. من چه جوری این خبر را به او بدهم.
آن زمان محسن همراه حبیب توی خط بود. احتمال می دادم یکی
از آن دو باشد. نمازم را که خواندم متوسل شدم به قرآن، آیة
الكرسي آمد، شروع کردم به قرآن خواندن با خدا راز و نیاز کردم
و از او خواستم به من صبری بدهد که بتوانم طاقت بیاورم و مساله
را به دا بگویم خواهرهای سپاه می آمدند و مرا دلداری می دادند،
خصوصا سیما بندری زاده خیلی همدردی می کرد، سعی کردم
خونسرد باشم. سفره شام را که انداختند، پیش دا نشستم و شروع به خوردن شام کردیم. بچه ها نگاهشان به من بود ولی من اصلا
حواسم به اطراف نبود. در حال و هوای خودم بودم. برای دا لقمه
میگرفتم. دقیقه ایی یک بار دستم را دور گردنش می انداختم و از
ذوق دیدنش او را می بوسیدم. ولی در دلم آشوبی پا بود که خدایا
من چه کار کنم
آن شب ځیری نشد و گذشت. فردا معلوم شد کسی که شهید شده نام فامیلش حسینی بوده ولی نسبتی با ما نداشته است. وقتی این مسأله
منتفی شد، سیما بندری زاده گفت: من تمام رفتار تو را زیر نظر
گرفته بودم. عجب مقاومتی داریا عجب صبورانه طاقت آوردیا
گفتم: تو نمی دانی در دل من چه آشوبی بود. به حضرت زینب
متوسل شده بودم.....
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef