#خداحافظ_سالار☘
#پارتنوددوم🌿
✨﷽✨
یک روز داشت برای نماز صبح وضو می گرفت که افتاد و با ناله و فریاد او حسین زودتر از ما بالای سرش رفت
دید از بینیاش خون می آید خواست بغلش کند که عمه گفت
حسین جان تکونم نده کمرم شکسته
با عجله اورژانس را خبر کردیم پرستاران بهش دست که میزدند ناله اش بالا میرفت و مرتب حسین را صدا میزد
مأموران اورژانس بلندش کردند و بی توجه به ناله و التماس او و نگاه نگران من و حسین بردنش بیمارستان
بیمارستانی که اوضاع نابسامانی داشت
هیچ کس پاسخگو نبود
من و ایران به دنبال پتو و بالش و ملحفه تمیز بودیم که نبود و حسین رفت دنبال دکتر که او هم سر شیفت کاری اش نبود
حسین گفت
مامان میبرمت یه بیمارستان درست و حسابی
پروندهاش را گرفت و به بیمارستان بقیه الله الاعظم رفتیم
حسین جلسه مهمی با فرمانده کل سپاه داشت باید میرفت ولی دلش پیش مادرش بود به اصرار ما رفت و زود برگشت
وزنه به پاهای عمه بستند دردش چند برابر شد التماس میکرد که وزنه ها را برداریم من وزنه ها را کم میکردم تا فشار به کمرش کمتر شود همین که پرستار ها می آمدند وزنه ها را می گذاشتم سر جایشان
تا بالاخره تیم پزشکی حسین را صدا زد و گفتند
باید عملش کنیم اما اگر بیهوشی کامل بهش بدیم برنمیگرده و چارهای جز بیهوشی موضعی نیست
حسین طبق معمول با پیشنهاد متخصصین اعتراضی نداشت
ایران گفت
پروانه تو خستهای برو خونه حسین آقا هم که باید بره دارو و پلاتین بخره من میمونم پیش عمه
و با اینکه خودش حال و روز خوبی نداشت پیش عمه ماند
همان روز پدرم از همدان آمد پیرهن سیاه به تن داشت با وجود خنده نابهنگام نتوانستم عصبانیتم را پنهان کنم گفتم
آقا چرا لباس عزا پوشیدی؟
رفت و قبل از اینکه همه ببینندش لباسش را عوض کرد
همه پشت اتاق عمل به انتظار نشستیم
حتی ایران که چند ماه پیش خودش آن عمل طولانی و سنگین را پشت سر گذاشته بود که چشممان به تابلویی بود که وضعیت مریضها را در اتاق عمل لحظه به لحظه گزارش می کرد
پس از چند ساعت روی تابلو نوشت گوهرتاج شاه کوهی پایان عمل جراحی
امیدوار شدیم و دقایقی دیگر نوشت در حال ریکاوری
اما هر چه نگاه کردیم خبری از به هوش آمدن عمه ندیدیم
همچنان نگران نشسته بودیم که دکتر خاتمی رئیس بیمارستان حسین را گوشه راهرو دید و گفت
آقای همدانی بریم اتاق من یه چای با هم بخوریم
حسین رو کرد به من و ایران و گفت
مامان رفت
فردا برای مراسم تدفین و فاتحه به همدان رفتیم
حسین قبری را که کنار قطعه شهدا برای خودش خریده بود به عمه داد
وقتی از سر خاک بر می گشتیم گفت
از دار دنیا همین قبر را داشتم قسمت نبود که همسایه شهدا بشم
همون جا کنار مزار مادرش نشست و از یکی از بسیجیان خواست زیارت عاشورا بخواند
مراسم مسجد هم خیلی معمولی برگزار شد
حسین در مسیر تهران چند بار بغض کرد تا به خانه رسیدیم
سفره را انداختم خیلی خودش را نگه داشت که پیش مهمان ها بنشیند اما یکباره گریه امانش نداد و بلند شد و رفت توی اتاقش
حسین با حاج احمد کاظمی خیلی رفیق بود خیلی هم قبولش داشت فرمانده کل سپاه از حاج احمد خواسته بود که قرارگاه ثارالله تهران بزرگ را به حسین بسپارد و فرمانده نیروی هوایی سپاه شود
حسین برخلاف دفعه قبل در پذیرش مسئولیت لشکر هیچ مقاومتی نکرد و به جای حاج احمد به عنوان جانشین قرارگاه ثارالله معرفی شد
حسین با فرمانده کل سپاه شرط کرده بود که کارهای فرهنگی و امور خیریه و قرضالحسنه و هیئت رزمندگان استان را ادامه دهد
این اواخر تشکیلات دیگری را تحت عنوان مجمع پیشکسوتان جهاد و شهادت به امور ثابت اضافه کرده بود
با اینکه در مسئولیت قرارگاه ثارالله کم نمی گذاشت
اما تا فرصت پیدا میکرد راهی همدان میشد و میگفت
پروانه خبرهای بدی از همدان میرسه که مجبورم چند روز یکبار برم همدان
و نگفت که خبر بد چیست؟
و من هم نپرسیدم
میرفت و میآمد و فکرش درگیر بود
نمیخواست دغدغه فکریش را به من و بچهها انتقال دهد
بالاخره کاسه صبرم سر آمد و از وهب و مهدی پرسیدم چه اتفاقی افتاده که بابا اینقدر آشفته شده؟
گفت
عدهای جو سازی کردند و شایعه انداختند که صندوق عدالت اسلامی ور شکست شده و سپردهگذاران تحت تاثیر این شایعه جلوی شعبهها ازدحام کردند که پولشان را بگیرند
هدیه به روح بلند شهدا صلوات
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸