eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
*نیکی* مکبر،دستور قامت بستن میدهد. بلند میشوم و چادر نمازم را روی سرمـ مرتب میکنم. هنوز فکرم درگیر تصمیم های ناگهانی مسیح است. رفتن... برگشتن... برگشتن با یک آشپز... اینها چه معنی میدهد ؟ پیش نماز میآید که آرام اذان میگوید. صدای آرام و زمزمه وار هنوز فکرم درگیر است. پس زدن ها و پیش کشیدن هایش را نمیفهممـ. مرا از آشپزی در خانه اش منع میکند، اما یادآوری میکند که روزی سه بار باید کنارش غذا بخورم. باید خودم را به دستان مقتدر خدا بسپارم. مگر نه اینکه او رحمان و رحیم است و بر هر چیز بندگانش آگاه... تاریکخانه ی ذهنم را از هرچه جز او پاک میکنم و توکل میکنم به معبودم★ . چادر رنگی ام را مرتب و باحوصله تا میکنم و درون کیفم جا میدهم. چادر مشکی ام را در دست میگیرم و آرام،بازش میکنمـ. مشکی براقم جلوی چشمانم میݪغزد و دلربایی میکند. روزی تمام آرزویم این بود که بی هیچ دغدغه و نگرانی،برای نمازهای یومیه به عنوان بانویی چادری به مسجد بیایمـ. حالا که این نعمت در اختیارم قرار داده شده،چرا شکرگزار نیستم ؟ الحّق که آدمی فراموشکار است و "قلیلٌ من عبادی الشکور".. کش چادرم را دور سرم میاندازم و با افتخار دوباره مینشینم. دستهایم را دو طرف تربت سیدالشهدا میگذارم و سجده ی شکر را با حلاوت "الحمدللّه"هایم به جا میآورم. چقدر من ناسپاس بوده ام... چرا یادم رفته،من همان بنده ی ناخلف و ناصالح بودم و دستِ مهربان خدا، تا کشتی نجات،هدایتم کرد. چرا فراموش کرده ام،اوست که آدمی را جان میبخشد و میمیراند... سر از مهر که برمیدارم،انگار بار روی دوشم سبک میشود. دیگر نگران نیستم.. نگران هیچ چیز... نه مسیح... نه جدایی... نه بازگشت به خانه ی پدری... مگر میشود خدا را بنده بود و از آینده،بیمناک ؟؟ محال است. آرام از جایم بلند میشوم. کیفم را برمیدارم. میخواهم از مسجد خارج شوم که دستی روی شانه ام مینشیند. برمیگردمـ. چهره ی مهربان و صمیمی حنانه،همسر سیدجواد،پشت سرم میبینمـ. لبخند میزند و با لحن دوست داشتنی منحصر به خودش میگوید: به به نیکی خانم! چشممون به جمال شما،روشن.... نمٻتوانم صبر کنم. محکم بغلش میکنم:وای حنانه دلمـ برات تنگ شده بود.... حنانه میخندد:حالا دلت تنگ شده بود و سال به سال خبری از ما نمیگیری؟ از حنانه جدا میشوم و در چشمهای سبز روشنش خیره. لبخند میزنم:به جون هر جفتمون گرفتار بودم... نگاهی موشکافانه به صورتم میاندازد: بله دیگه... عروس شدی ، ما رو یادت رفت.. از خجالت سرم را پایین میاندازم. حنانه بغلم میکند و گونه ام را میبوسد. میگوید:مبارک باشه خوشگل خانم... ان شاءالله به پای هم پیر بشید... هنوز هم به این جمله ی تعارفی عادت نکرده ام. لبخند کم جانی میزنم و آرام و جویده جویده پاسخ میدهم:ممنون 🌷🌷🌷🌷🌷 🌹به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸