﷽
#مسیحاےعشق
#پارت_دویستشصتدوم
نگرانم.نگران دستِ مسیح...
از خانه بیرون میزنیم.درون آسانسور،وسایلم را از مسیح میگیرم و چادر مشکی ام را سر میکنم.
مسیح،دست راستش را بین دست چپش میگیرد.
از دانه های درشت عرق روی پیشانی اش مشخص است که چقدر درد دارد.
هیچ نمیگویم.
نمیدانم بین او و آرش چه گذشته.
هرچه که بوده مسیح را ناآرام و عصبی کرده و من،نشنیده حق را به مسیح میدهم.
بی هیچ حرفی از ساختمان بیرون میرویم.هوای سرد اسفند،ریه هایم را میسوزاند.
مسیح بیتوجه به ماشین،مشغول پیادروی میشود.
صد متری همقدم راه میرویم.
ناگهان مسیح می ایستد و فریاد می زند:لعنتی... لعنتی.... لعنتی...
دیگر قلبم تحمل ندارد.میایستم و نگاهش میکنم.
آشفته دست سالمش را بین موهایش میبرد و نگاه از من می دزدد.
طاقت نمیآورم :مسیح...
برمیگردد.
چند قدم بینمان را پر میکنم.
صورتِ مسیح پر از غرور
پر از بغضِ مردانه است..
،مچاله شده.
ِشکسته
. نگاهش را از من میدزدد.
رگِ گلویش نگرانترم میکند. برجسته
آرام،هردو دستم را جلو میبرم.
مسیح متوجهم میشود.
مثل یک شئ قیمتی و ناب،با هردو دست،آستین کت مسیح را میگیرم و دستِ زخمی اش را بالا
میآورم.
صدای خشدار و پر از بغض مسیح بند دلم را پاره میکند.
آرام و با محبت میگوید:نیکی...
سرم را بالا میگیرم.
مسیح،نگاهم میکند.
برق چشمهایش مثل همان دیدار نخست، گیجم کرده.
بیتفاوت نیستند.چیزی درون برق چشمانش،خاص و بیهمتاست
اما دیگر دو نور
چیزی که تا به حال ندیده بودم.
اینبار با اختیار،اما نه به دستور عقل،بلکه با فرماندل،از عمق قلب میگویم:جانم؟
آسمان،سخاوتمندانه،برف روی سرمان میریزد.
مثل نقل و نبات که بر سر عروس و داماد میریزند.
بدون ترس در چشمهای مسیح خیره میشوم.
در آخرین روزهای زمستان،زیر بارش آرام و سنگین دانه های برف،احساس میکنم داغ شده ام.
هجوم خون،زیر پوست صورتم و نفسهای تند مسیح قلبم را وادار به کوفتن میکند.
سرم را پایین میآورم.
دستِ مسیح،خونین و پر از زخم،بین دستهایم است...
شیشه ی نازک بغض،تحمل نمیکند و میشکند.
بین دانه های برف،قطرات اشک روی صورتم مینشیند و ناله میکنم:چه بلائی سر خودت آوردی؟
🌺🌺🌺🌺🌺🌺
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸