eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
*نیکی* مهمانها را بدرقه میکنیم. عمو وقت رفتن میگوید:راستی نیکیجان،واسه مهمونی سال هستیم.گفتن شمارم دعوت کنم.میاین دیگه؟ برق از تنم میگذرد. آب دهانم را قورت میدهم و سرم را پایین میاندازم. زنعمو تأکید میکند:مسیح میاین دیگه؟تا پارسال به خاطر اختلاف با عمومسعود نمیرفتیم.. زشته امسالم نریم... سرم را بلند میکنم و با التماس به مسیح خیره میشوم. مسیح،مشکوک نگاهم میکند. زنعمو اصرار میکند:مسیح؟اگه نیاین خیلی بد میشه... مسیح بدون اینکه نگاه از من بگیرد،میگوید: میایم.. زنعمو با خیال راحت میگوید:باشه، پس میبینمتون. و از در بیرون میرود. آسانسور میرود و من داخل میآیم کلافه دست به کمر میزنم و ماتم میگیرم. حالا با دانیال چه کنم؟ اصلا خوشم نمیآید با او روبهرو شوم.دلم هم نمیخواد به مسیح چیزی در اینباره بگویم. به طرف اتاق میروم و بسته ی کادوپیچشده را از روی میز برمیدارم. صدای بسته شدن در میآید. نفس عمیقی میکشم،بسته را پشتم پنهان میکنم؛لبخندی میزنم و به طرف مسیح میروم. مسیح میخندد :_بازم ممنون..یعنی واقعا انتظاری نداشتم،متشکرم. چشمهایم را روی هم میفشارم. :+خواهش میکنم.کار خاصی نکردم واقعا. و بسته را به طرفش میگیرم . چشمان مسیح،میدرخشد. برق عجیب درونشان،نگاه را خیره میکند. این مرد ،این شبِ چشمهایش ، این نگاه گیرایش؛ چه رازی دارد که قلبم را اینچنین به تپش وا میدارد؟ با ذوق بسته را از دستم میگیرد. سرم را پایین میاندازم و نگاه میدزدم. من،نمیدانم حکم این نگاههای گاه و بیگاهم به او چیست؟ با سرفه ای مصلحتی،گلویم را صاف میکنم:تولدت مبارک... مسیح،بسته را از دستم میگیرد. ذوقزده شده،این از تمام حرکاتش پیداست. روبان دور بسته را با احتیاط باز میکند و بعد کاغذ رنگی دور هدیه اش را.. :_نیکی واقعا نمیدونم چی بگم..تو امشب دو بار منو سورپرایز کردی.. حرکتی به گردنم میدهم و کمی سرم را خم میکنم :+عه،هنوز که هدیه ات رو ندیدی! سرش را بلند میکند و به صورتم زل میزند. :_نیکی راستش...من فکر میکردم تو برام کادو نگرفتی! با تعجب چشمانم را گرد میکنم :+عه مگه میشه؟کل جشن یه طرف،کادوها یه طرف.. مسیح لبخند میزند و دوباره،با دقت هدیه را باز میکند. با دیدن کتاب،لب لبخند بزرگی میزند دست روی جلدش میکشد و "قیدار" را زیر لب زمزمه میکند. :_نیکی ممنون...واقعا ممنون.. :+خواهش میکنم،فقط من معذرت میخوام.. میدونستم هدیه ام،برعکس بقیه،اصلا قابلدار نیست و خب.. راستش خجالت کشیدم جلو جمع بدم.. مسیح،اخم میکند :_این چه حرفیه؟اصلا خوشم نیومد از این فکرت..این هدیه از همه ی اونا عزیزتره برام.. ارزشش هم بیشتره. من اینو به همه ی اونا ترجیح میدم. چیزی دلمـ را به بازی میکرد. هدیه ی ارزان من را به کادوه ای رنگارنگ و گرانقیمت بقیه ترجیح میدهد. حتی اگر این حرف را به تعارف گفته باشد،باز هم برای من قابل احترام است. میگویم :+امیدوارم از متنش هم خوشت بیاد..تو کتابخونه ی اتاق مشترک،جای این کتاب خالی بود. میدونم که رمان هم میخونی.امیدوارم اینم بپسندی راستش،خیلی فکر کردم چی بخرم،حس کردم شخصیت قیدار خیلی شبیه شماست.. مسیح لبخند میزند و ابروهایش را بالا میدهد. :_حالا تو از شخصیت این آقاقیدار خوشت میاد یا نه؟؟ سرم را پایین میاندازم و لب پایینم را میگزم. مجرد بودم که "قیدار" را خواندم. شخصیتش با وجودِ بعضی اشتباهاتش برایم قابل احترام بود. هرچند،هروقت با فاطمه راجعش صحبت میکردیم،با شرم دخترانه، همسرانمان را شبیه شخصیت رمانها تصور میکردیم. فاطمه دوست داشت همسرش شبیه "ارمیا"ی "رضاامیرخانی" باشد و من دوست داشتم مردِ زندگیم،مثل "قیدار" باشد...🔷🔷🔷🔷🔷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸