#مسیحاےعشق
#پارت_دویستنودسوم
﷽
تا حدی متعصب و عاشق سینه چاک اهلبیت..
حالا مسیح شبیه قیدار است.
تنها تفاوتش هم همین است.
مسیح به دین تقیدی ندارد.همان دلیل مهمی که هروقت به او فکر میکنم،عقلم سرکوفتش را به
دلم میزند.
مسیح دستش را جلوی صورتم تکان میدهد.
:_نگفتی،از قیدار خوشت میاد یا نه؟
قبل از اینکه چیزی بگویم،صدای عطسه ام بلند میشود.
سریع دستم را جلوی دهانم میگیرم.
مسیح با نگرانی میگوید:نیکی؟مریض شدی توام..زود باش لباسات رو عوض کن بریم دکتر...
:+نه نه،من خوبم...
:_نیکی،خواهش میکنم تو ام لجبازی نکن.حاضر شو بریم دکتر.
با اطمینان در چشمهایش خیره میشوم
:+مطمئن باش من خوبم...یه کم خسته شدم،بخوابم بهتر میشم.
مسیح سرش را پایین میاندازد.
حس میکنم میخواهد چیزی بگوید.
:+تو... تو میخواستی به من چیزی بگی؟
سرش را بلند میکند و کمی جدی میگوید
:_مهم نیست..یعنی خیلی مهمه ها..اما نه به اندازهی سالمتی تو..
لطفا خوب استراحت کن تا فردا خوب شو...
هرساعتی از شب هم احساس کردی لازمه بریم دکتر،فقط کافیه که صدام کنی..
باشه نیکی؟
با لبخند سر تکان میدهم.
دلم برای نگرانیهایش ضعف میرود.
زیر لب میگوید
:_پس من شبیه قیدارم...
لبخند میزنم و میگویم
:+من برم بخوابم... بازم تبریک سالروز میلادت...خداروشکر گوشیت خراب شده بود،بانکا
سورپرایزو خراب نکردن!
مسیح میخندد
:_بهترین سورپرایز عمرم بود..
:+خداروشکر...شب بخیر
مسیح چشمانش را روی هم میگذارد و باز میکند
:_شب شمام بخیر خانم،اگه زبونم الال چیزی شد حتما صدام بزن..
:+چشم
به سمت اتاق میروم.
دوباره صدایم میزند.
انگار دلش نمیآید از هم جدا شویم.
:_نیکی؟
:+جانم؟
بیاختیار میگویم.
حاضرم قسم جلاله بخورم که جانانه ترین "جانم" های عمرم را ناخودآگاه خطاب به مسیح گفته ام.
از خجالت سرم را پایین میاندازم.
مسیح با اینکه متوجه شده،با شیطنت میگوید
:_کیک و نوشته ی روش هم عالی بود.
گونه هایم گر میگیرند.
بی هیچ حرفی به طرف اتاق میروم و در را میبندم.
به در تکیه میدهم و روی زمین فرود میآیم.
لبخندی ناخواسته،لبهایم را از هم باز کرده.
به حرفهایش که فکر میکنم،قلبم جان میگیرد و محکم خودش را به دیوار سینه ام میکوبد.
نفس عمیقی میکشم و زیر لب میگویم:خدایا شکرت..
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸