﷽
#مسیحاےعشق
#پارت_دویستهشتادچهارم
در تاریک و روشن مانی را میبینم که در یک دست دوربین عکاسی و در دست دیگر،برف شادی به
دست دارد.
صدای قدمهایی نزدیک میشود.
نفسم را در سینه،حبس میکنم و چشمانم را روی هم فشار میدهم.
کلید درون قفل میآید
صدای چرخیدن .
همین که در باز میشود،مانی با سر و صدا برف شادی را روی صورت مسیح میپاشد و همه جای
صورتش سفید میشود.
زنعمو کلیدها را میزند و سالن غرق نور میشود.
همه با سر و صدا تبریک میگویند.
مسیح با دست،جلوی چشمانش را از برف شادی پاک میکند و اطراف را میکاود.
بادکنکهای رنگی که به پایه های میز بستهام ،آویزهای تولدت مبارک و کیک روی دستهایم.
مسیح شوکه شده!
انگار واقعا نمیدانست که تولدش امروز است.
جلو میروم و کیک را به طرفش میگیرم : تولدت مبارک!
با قدرشناسی و لبخند،فقط نگاهم میکند.
انگار نمیداند چه بگوید.
نگاهی به کیک میاندازد.
لبخندش عمیقتر میشود و چیزی در چشمانش میدرخشد.
با قدرشناسی نگاهم میکند و به آرامی یک قرن،چشمهایش را روی هم میگذارد و باز میکند.
انگار از من تشکر میکند.
حس میکنم با این کار،کل خستگی از تنم رفت.
زنعمو و مامان مسیح را به طرف مبل بزرگ سه نفره راحتی، راهنمایی میکنند.
مسیح،بین مامان و زنعمو مینشیند.
مانی،دست شیطنت مراسم را به عهده دارد
تنها،کل .
گاهی بمب کاغذی روی سر مسیح میترکاند،گاهی عکس میگیرد و گاهی برف شادی را به
طرفمان اسپری میکند.
کیک را برابر مسیح روی میز میگذارم و تازه،چشمم به نوشته ی رویش میافتد.
با خامه و شکالت،نوشته شده "عشقم،تولدت مبارک"
با اخم به مانی نگاه میکنم.
من فقط سفارش کیک شکلاتی داده بودم!
مانی کیک را از قنادی گرفت،پس این نوشته قاعدتا شیطنت اوست.
مانی میخندد و شانه بالا میاندازد.
میخواهد بحث را عوض کند :خب همه بشینین یه عکس بگیریم..
بابا و عمو محمود،بالای سر مامان و زنعمو میایستند و مانی برابرشان زانو میزند.
چند عکس که میگیرد،دوربین را به دست من میدهد :از من و خانداداش عکس میگیری نیکی
جون؟
سر تکان میدهم.
مامان و زنعمو، به نوبت مسیح را میبوسند و بلند میشوند.
مانی کنار مسیح مینشیند و دستش را دورگردن او میاندازد.
بعد بلند میگوید :ببخشید من یه کم ناهنجار شدمها...تا حالا مسیح رو اینقدر خوشحال از
برگزاری تولد ندیده بودم..
اینقدر مطیع و آروم..من اگه میدونستم تو زن بگیری اینهمه آقا میشی،خودم برات آستین بالا
میزدم!
مسیح با تلفیقی از اخم و لبخند به مانی نگاه میکند.
سرم را بلند میکنم:آقامانی؟اگه ممکنه یه کم حرف نزنین بذارین من عکس بگیرم.
! مانی میخندد:چشم زن
داداشِ غیرتی
به صفحه ی دوربین نگاه میکنم.
مسیح به لنز خیره شده و انگار من را نگاه میکند.
لبخند قشنگی روی لبهایش نشسته.
چیزی درون قلبم فرو میریزد.آبدهانم را قورت میدهم.
نمیتوانم چشم از لبخندش بگیرم.
چشمهایم را میبندم و شاتر را فشار میدهم.
:_گرفتم..
مانی به طرفم میآید:ببینم!عه مسیح چه خوب افتادی!🦋🦋🦋🦋🦋
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
🏴🏴🖤🏴🏴