﷽
#مسیحاےعشق
#پارت_دویستچهلپنجم
مانی جلو میآید ومسیح را بغل میکند.
از او که جدا میشود میگویم :سلام آقامانی...
مانی لبخند گرمی میزند :سلام
سرجایم کنار مسیح مینشینم.
مانی به طرف آشپزخانه میرود:کجا رفتی عشقم؟هنوز باهام نرقصیدی...
صدای مسیح کنار گوشم میآید
:_مامان من،از این مادرشوهر بدجنسا میشد،چه وردی خوندی که اینجوری اسیرت شده ؟؟
با دلخوری میگویم:عه پسرعمو...
بلند میشوم و قصد آشپزخانه میکنم که مسیح با شیطنت مٻگوید
:_به نظرت اگه مامانم بشنوه اینجوری صدام میکنی چی کار میکنه ؟
و بعد در حالی که به سرش حرکت پاندولی داده،ادای من را درمیآورد : عه پسرعمو...
پرتقالی از ظرف برمیدارم و به طرفش پرتاب میکنم.
با خنده حالت تدافعی میگیرد و دستهایش را بالا میآورد و میوه را در هوا میقاپد.
برمیگردم و با خنده به طرف آشپرخانه میروم.
صدای قهقهه اش پست سرم میآید.
من...
من با او شوخی کردم؟؟
خدایا،چه بلائی سر قلبم آمده که اینچنین دیوانه وار میکوبد؟
*مسیح*
نگاهم درگیر نیکی و خنده های هر از گاهش است.
کنار مامان نشسته است و گاهی حرف میزند و گاهی به حرفهای مامان میخندد.
نگاهم به مانی میافتد که به صفحه ی تلویزیون زل زده.
تکرار یکی از شهرآوردهای پایتخت..
خودم را به طرفش میکشم.
:_دربی رو باید زنده ببینی...تکرارش که هیجانی نداره...
متوجهم میشود.
نگاهی به صورتم میاندازد و بعد به تلویزیون..
لبهایش کش میآیند.
کنترل را از روی میز برمیدارد و تلویزیون را خاموش میکند.
کنار گوشش میگویم
:_به هیچی فکر نکن مانی،هرچی که بود گذشت..
باز هم چشمان اندوهگینش را در چشمم،میدوزد و دستش را روی پایم میگذارد.
:+ببخش مسیح..باعث دردسرت شدم.
لبخند گرمی میزنم.
انگار برگشته ام به پانزده سال پیش..
منم برابر نگاه خشمگین پیرمرد همسایه که توپ مانی را در دست دارد و بر سر پسربچه های
داخل زمین فوتبال فریاد میزند.
آنشب نیز،چشمان مانی همینقدر غم داشت.
سرم را تکان میدهم.
دست روی شانه ی برادر میگذارم.
:_به هیچی فکر نکن،هیچی...
مانی با لبخند و صدایی بغض دار میگوید
:+لطفتو هیچوقت فراموش نمیکنم..
باید بحث را عوض بکنم.
ِ
نمیخواهمـ مانی را درگیر احساسات و عذاب وجدان ببینم.از طرفی کنجکاو حرفهای نیکی
شده ام.
:_مانی؟
:+جونم؟
:_تو میدونی نیکی قبل ازدواج با من،درگیر چی بوده؟
:+یعنی چی؟
:_ببین امروز یه چیزایی میگفت..میگفت واسه اینکه سرش گرم بشه و به یه چیزایی فکر
نکنه،عمو واسه گواهینامه و کلاسای رانندگی ثبت نامش کرده..آذر ماه همین امسال..
مانی ابروهایش را بالا میبرد،آرام فنجان چای اش را برمیدارد و میگوید
:+آره..
:_خب چی؟؟
💙💙💙💙💙
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸