eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
*مسیح* میگویم:داری از من اجازه میگیری؟ میگوید:خب آره... یعنی.. یه جورایی.. میگویم:برو.. فقط باید حواسمون باشه آشناها نبیننمون. سر تکان میدهد. مانی بلند میشود:من برم دیگه..زنداداش دستت درد نکنه،خیلی خوب بود.. مسیح کاری با من نداری؟ سر تکان میدهم:نه برو.. مانی،خداحافظ میگوید و میرود. صدایش میکنم:مانی.. صبر کن... مانی برمیگردد:جانم؟ روبه نیکی میگویم:اگه میخوای بری،با مانی برو..مانی؟نیکی رو تا دانشگاه برسون مانی میگوید:آره حتما نیکی میگوید:نه آقامانی شما برین... من خودم میرم مانی میگوید:تعارف میکنی؟ تصنعی میخندد:نه چه تعارفی... شما برید... مانی میگوید:باشه.. خداحافظ نگاهش میکنم،دوست ندارد با مانی برود! بلند میشوم،نیکی هم. ظرف های خالی را روی هم میگذارم و مشغول جمع کردن وسایل میشوم. نیکی بشقاب را از دستم میگیرد:من جمع میکنم پسرعمو.. به کارم ادامه میدهم:وظیفه ی تو نیست،آماده کردن صبحونه و نهار و شام... دیگه دست به هیچی نزن.. ساکت میشود،سرم را بلند میکنم. میگوید :میدونم اینجا خونه ی من نیست.. ولی خودم آشپزی رو دوست داشتم.. اگه نمیخواین دیگه وارد آشپزخونه تون نمیشم... من چه گفتم و او چه برداشتی کرد.. :_من منظورم این نبود... من میگم تو نیومدی کارای خونه رو انجام بدی که...من قول دادم آرامشت رو بهم نزنم،دلم نمیخواد از کار و زندگی و درس و دانشگاهت عقب بمونی،اینجا ظرف بشوری و غذا بپزی... من میگم خودت رو به زحمت ننداز... :+زحمت نیست،من دوست دارم آشپزی رو... لبخند میزنم :_هرطور مایلی... ولی هرچی که لازم داشتی،چه واسه خودت،چه واسه خونه لیست کن بده من خودم میخرم .. لبخند میزند. ظرف های کثیف را داخل ماشین ظرفشویی میچینم. میگویم:تقسیم کار..کارای بیرون مال من،کارای خونه مال دوتامون... هم زیستی مسالمت آمیز از هم لبخند،لب هایش را هلال میکند. نیکی باقی مانده ی کره و پنیر را در ظرفشان میگذارد. کارها که تمام میشود،از آشپزخانه بیرون میآیم. نیکی میگوید:من دیگه میرم پسرعمو میپرسم:چرا با مانی نرفتی؟ سرش را پایین میاندازد. میخندم:آماده شو،خودم میرسونمت.. میگوید:نه نه.. مزاحمتون نمیشم،با آژانس میرم :_باشه.. هرطور راحتی،ولی من تعارف نکردم. لبخند میزند. ★ چند تقه ی آرام،به در میخورد.صدای آرام نیکی را میشنوم :_پسرعمو؟ پیراهنم را تن میکنم. :_پسرعمو؟...خوابیدین؟ من براتون شیر،گرمـ.... در را باز میکنم. هول میشود،انگار حرفش را فراموش کرده. مثل بچه های خطاکار،سریع میگوید:سلام میخندم:سلام :_چی میخواستم بگم؟ آهان.. من براتون شیر گرم کردم،با عسل.. اگه دوست داشته باشین... 🌹به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹   ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸