#مسیحاےعشق
#پارت_صدپنجاههشتم
*مسیح*
میگویم:داری از من اجازه میگیری؟
میگوید:خب آره... یعنی.. یه جورایی..
میگویم:برو.. فقط باید حواسمون باشه آشناها نبیننمون.
سر تکان میدهد.
مانی بلند میشود:من برم دیگه..زنداداش دستت درد نکنه،خیلی خوب بود.. مسیح کاری با من
نداری؟
سر تکان میدهم:نه برو..
مانی،خداحافظ میگوید و میرود.
صدایش میکنم:مانی.. صبر کن...
مانی برمیگردد:جانم؟
روبه نیکی میگویم:اگه میخوای بری،با مانی برو..مانی؟نیکی رو تا دانشگاه برسون
مانی میگوید:آره حتما
نیکی میگوید:نه آقامانی شما برین... من خودم میرم
مانی میگوید:تعارف میکنی؟
تصنعی میخندد:نه چه تعارفی... شما برید...
مانی میگوید:باشه.. خداحافظ
نگاهش میکنم،دوست ندارد با مانی برود!
بلند میشوم،نیکی هم.
ظرف های خالی را روی هم میگذارم و مشغول جمع کردن وسایل میشوم.
نیکی بشقاب را از دستم میگیرد:من جمع میکنم پسرعمو..
به کارم ادامه میدهم:وظیفه ی تو نیست،آماده کردن صبحونه و نهار و شام... دیگه دست به
هیچی نزن..
ساکت میشود،سرم را بلند میکنم.
میگوید :میدونم اینجا خونه ی من نیست.. ولی خودم آشپزی رو دوست داشتم.. اگه نمیخواین
دیگه وارد آشپزخونه تون نمیشم...
من چه گفتم و او چه برداشتی کرد..
:_من منظورم این نبود... من میگم تو نیومدی کارای خونه رو انجام بدی که...من قول دادم
آرامشت رو بهم نزنم،دلم نمیخواد از کار و زندگی و درس و دانشگاهت عقب بمونی،اینجا ظرف
بشوری و غذا بپزی... من میگم خودت رو به زحمت ننداز...
:+زحمت نیست،من دوست دارم آشپزی رو...
لبخند میزنم
:_هرطور مایلی... ولی هرچی که لازم داشتی،چه واسه خودت،چه واسه خونه لیست کن بده من
خودم میخرم ..
لبخند میزند.
ظرف های کثیف را داخل ماشین ظرفشویی میچینم.
میگویم:تقسیم کار..کارای بیرون مال من،کارای خونه مال دوتامون... هم زیستی مسالمت آمیز از هم لبخند،لب هایش را هلال میکند.
نیکی باقی مانده ی کره و پنیر را در ظرفشان میگذارد.
کارها که تمام میشود،از آشپزخانه بیرون میآیم.
نیکی میگوید:من دیگه میرم پسرعمو
میپرسم:چرا با مانی نرفتی؟
سرش را پایین میاندازد.
میخندم:آماده شو،خودم میرسونمت..
میگوید:نه نه.. مزاحمتون نمیشم،با آژانس میرم
:_باشه.. هرطور راحتی،ولی من تعارف نکردم.
لبخند میزند.
★
چند تقه ی آرام،به در میخورد.صدای آرام نیکی را میشنوم
:_پسرعمو؟
پیراهنم را تن میکنم.
:_پسرعمو؟...خوابیدین؟ من براتون شیر،گرمـ....
در را باز میکنم.
هول میشود،انگار حرفش را فراموش کرده.
مثل بچه های خطاکار،سریع میگوید:سلام
میخندم:سلام
:_چی میخواستم بگم؟ آهان.. من براتون شیر گرم کردم،با عسل.. اگه دوست داشته باشین...
🌹به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹
#ماه_رمضان
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸