#سلامبرابراهیم۱📚
...حلالمشکلات...
بهروایتیکیازدوستانشهید
از جبهه بر میگشتم . وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود . به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر ؛ الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند . تازه اجاره خانه را چه کنم!؟
سراغ کی بروم؟به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم، اما او هم وضع خوبی نداشت.
سر چهار راه عارف ایستاده بودم . با خودم گفتم : فقط باید "خدا(متعال)"کمک کند . من اصلاً نمی دانم چه کنم!
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم #ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد . خیلی خوشحال شدم .
تا من را دید از موتور پیاده شد ، مرا در آغوش کشید .
چند دقیقه ای صحبت کردیم . وقتی خواست برود اشاره کرد : حقوق گرفتی؟!
گفتم : نه ، هنوز نگرفتم ، ولی مهم نیست .
دست کرد توی جیب و یک دسته اسکناس در آورد.
#صلــوات