🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸
🌸🌸
🌸
#حریم_عشــق_تا_شهادت
#رمان
#از_روزی_که_رفتی
#پارتنودوهشتم
فخرالسادات: پسرم گناه داره ،
دخترت خیلی منتظرش گذاشت!
ارمیا نگاهش را با عشق با فخرالسادات دوخت
، مادر داشتن چقدر لذت بخش بود
. محمد: داداشم داره داماد میشه!
کل کشید و صدرا ادامه داد
: پیر پسر داماد شد!
ارمیا به سمت حاج علی رفت:
حاجی ، دخترتون قبول کردن!
شما چی؟
قبول می کنید؟
حاج علی: وقتی دخترم قبول کردم
، من چی بگم؟
دخترم حرف دل باباشو میدونه ،
خوشبخت بشید
ارمیا دست پدر را بوسیده بود.
این هم آرزوی آخرش
"حاج علی پدرش ما هم بودجه کرده ایم."
****
ساعت 9 شب بود و بحث عقد و مراسم بود.
محمد و صدرا سر به سر ارميا مي گذارند
و گاهي آيه را هم سرخ و سفيد مي كنند.
تلفن خانه زنگ خورد.
حاج على بلند شد و تلفن خانه را جواب داد
دقایقی بعد تلفن را قطع کرد
و رو به آیه کرد
: آیه بابا به آرزوت رسیدی!
آقا داره میاد دیدن تو و دخترت!
پاشو ..
تا یک ساعت دیگه میان
ارمیا به چهره ی بانویش نگاه کرد.
یاد فیلمی افتاد که صدرا برایش تعریف کرده بود؟
آنقدر اصرار کرده بود که آن را نشان داد.
هق هق هایش را شنیده بود.
آرزوهایش را!
ارمیا همه را می دانست جز
چرا
چرا آیه در تنهایی هایش هم حجاب داشت!
ارمیا که از موهای سپید شده بانویش نمی داند!
نمی دانم که غم ها پیرش کرده اند
که اگر می دانم سه سال صبر نمی توان!
آیه دستپاچه بود!
همه دستپاچه بودند
جز ارمیا که بانویش را نگاه میکرد!
"به آرزویت رسید بانو؟
مبارک است ...
صدای زنگ که آمد ،
آیه جان گرفت ...
پایان