🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸
🌸🌸
🌸
#حریم_عشــق_تا_شهادت
#رمان
#از_روزی_که_رفتی
#پارتهشتادوهفتم
فخرالسادات : عاشق دخترش بود .
این قدر دوستش داشت که انگار سالها با این بچه زندگی کرده ،
چه آرزوها داشت برای دخترش !
فخرالسادات نگاهی به افراد اتاق کرد
و گفت : شبیه مادرشه ،
مهدی همه ش میگفت دخترم باید شبیه مادرش باشه !
وقت ملاقات تمام شد و همه رفتند ،
قرار بود رها پیش آیه بماند
. رها برای بدرقه شان رفت و وقتی برگشت ،
نفس نفس میزد .
آیه : چی شده چرا دویدی ؟
رها : باورت نمیشه چی شنیدم !
آیه : مگه چی شنیدی ؟
رها : داشتم می رفتم که دیدم حاج خانم
، آقا ارميا رو کشید کنار و یه چیزی بهش گفت .
نشنیدم چی گفت اما آخرش که داشت میرفت گفت تو مثل مهدی منی !
ارمیا هم رو زانو نشست و چادر حاج خانم رو بوسید !
آیه : گوش وایستادی ؟
رها : نه ... داشتم از کنارشون رد میشدم !
اونا هم بلند حرف می زدن همه ی حرفاشونو که نشنیدم !
آیه : حالا کی مرخص میشم ؟
رها : حالا استراحت کن ،
تا فردا !
************
یک هفته از آن روز گذشته بود
. دوستان و همکارانش به دیدنش آمدند و رفتند .
سیدمحمد دلش برای کسی لرزیده بود .
سایه را چندباری دیده بود
و دلش از دستش شر خورده بود !
آیه را واسطه کرد ،
وقتی فخرالسادات فهمید لبخند زد .
مهیای خواستگاری شده بودند ،
شاید برکتي قدمهای کوچک زینب بود
که خانه رنگ زندگی گرفت .
حاج علی هم شاد بود .
بعد از مرگ همسرش ، این دلخوشي کوچک برایش خیلی بزرگ بود ؛
انگار این دختر جان دوباره به تمام خانواده اش داده است
ساعاتی از اذان مغرب گذشته بود
که زنگ خانه به صدا درآمد .
حاج على در را گشود و از ارميا استقبال کرد
خوش اومدی پسرم !
ارميا : مزاحم شدم حاج آقا ، شرمنده !
صدای فخر السادات بلند شد
: بالاخره تصمیم گرفتی بیای ؟
ارميا : امروز رفتم قم ، سر خاک سید مهدی ،
من جرات چنین جسارتی رو نداشتم !
حاج علی به داخل تعارفش کرد .
صدرا و رها هم بودند .