eitaa logo
🇮🇷حࢪ‌یم‌؏شـ♥️ـق‌تا‌شھادٺ🇮🇷
775 دنبال‌کننده
9.4هزار عکس
5هزار ویدیو
37 فایل
به‌نامِ‌خداوندِچشم‌انتظارانِ‌بی‌قرار..!!💔 سفر عشق از آن روز شروع شد ڪہ خدا ✨ مهــر یڪ بے ڪفن انداخت میــانِ دل ما .💔 #اندکی‌ا‌زمـا↯ @shorotharim #مدیر↯ @Babasadgh وقف‌بانوی‌بی‌نشآن🌱 وقف‌آقاامام‌زمان🌿
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 فخرالسادات : عاشق دخترش بود . این قدر دوستش داشت که انگار سالها با این بچه زندگی کرده ، چه آرزوها داشت برای دخترش ! فخرالسادات نگاهی به افراد اتاق کرد و گفت : شبیه مادرشه ، مهدی همه ش میگفت دخترم باید شبیه مادرش باشه ! وقت ملاقات تمام شد و همه رفتند ، قرار بود رها پیش آیه بماند . رها برای بدرقه شان رفت و وقتی برگشت ، نفس نفس میزد . آیه : چی شده چرا دویدی ؟ رها : باورت نمیشه چی شنیدم ! آیه : مگه چی شنیدی ؟ رها : داشتم می رفتم که دیدم حاج خانم ، آقا ارميا رو کشید کنار و یه چیزی بهش گفت . نشنیدم چی گفت اما آخرش که داشت میرفت گفت تو مثل مهدی منی ! ارمیا هم رو زانو نشست و چادر حاج خانم رو بوسید ! آیه : گوش وایستادی ؟ رها : نه ... داشتم از کنارشون رد میشدم ! اونا هم بلند حرف می زدن همه ی حرفاشونو که نشنیدم ! آیه : حالا کی مرخص میشم ؟ رها : حالا استراحت کن ، تا فردا ! ************ یک هفته از آن روز گذشته بود . دوستان و همکارانش به دیدنش آمدند و رفتند . سیدمحمد دلش برای کسی لرزیده بود . سایه را چندباری دیده بود و دلش از دستش شر خورده بود ! آیه را واسطه کرد ، وقتی فخرالسادات فهمید لبخند زد . مهیای خواستگاری شده بودند ، شاید برکتي قدمهای کوچک زینب بود که خانه رنگ زندگی گرفت . حاج علی هم شاد بود . بعد از مرگ همسرش ، این دلخوشي کوچک برایش خیلی بزرگ بود ؛ انگار این دختر جان دوباره به تمام خانواده اش داده است ساعاتی از اذان مغرب گذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد . حاج على در را گشود و از ارميا استقبال کرد خوش اومدی پسرم ! ارميا : مزاحم شدم حاج آقا ، شرمنده ! صدای فخر السادات بلند شد : بالاخره تصمیم گرفتی بیای ؟ ارميا : امروز رفتم قم ، سر خاک سید مهدی ، من جرات چنین جسارتی رو نداشتم ! حاج علی به داخل تعارفش کرد . صدرا و رها هم بودند .