هیأت شهدا
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف @kheymegahevelayat #قسمت_صد_و_چهل_و_پنج بهزاد گفت: _حاجی اگر اونجا ب
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف
@kheymegahevelayat
#قسمت_صد_و_چهل_و_شش
حاج کاظم خندید گفت:
«آخه این چه شوهری بود انتخاب کردی. بخدا عین هیتلر می مونه. یک دیکتاتور به تمام معناست.»
فاطمه خندید گفت:
«عموجون شما یادت رفته؟ مثل اینکه خودت با مادرش و خانوادش اومدی خواستگاریم و کلی ازش تعریف میکردی جلوی پدرم !! حالا ناراحتی.»
حاجی خندید... گفت:
«خوش اومدی دخترم. دلت همیشه شاد باشه.»
فاطمه یه هویی گفت:
«وااای من برم بالا پیش مریم جون که باید خبرای خوب و بشنوم. کلی فضولیم گل کرده الان.»
حاجی خندید گفت :
«برو دخترم. برو بالا داخل اجلاس سران 2 + 1 بشین باهاشون تا با غیبتتون مملکت و خراب کنید.»
فاطمه خندید و رفت. منم رفتم پیش حاجی زیر اون درخت نزدیک حوض روی تخت نشستم و مشغول خوردن میوه و تنقلات شدیم... بعد از دقایقی حاجی جدی شد، گفت:
_چخبر.
+خبر که زیاده. از چی بگم؟
_نیم ساعتی میشه رسیدم خونه. قبل از اینکه از اداره خارج بشم عاصف و داخل محوطه اداره دیدم! چرا اینارو برای استعلام میفرستی اداره؟ با خط امن پیگیری کن جواب بگیر.
+نمیخواستم از طریق فکس بفرستن.
_میدونی از چیه تو خوشم میاد؟
+چی؟
_اینکه حتی به خودی ها اطمینان نمیکنی. دقیقا پدرتم موقع درگیری های قبل انقلاب و بعد از انقلاب در 8 سال دفاع مقدس همین بود. میگفت کاظم تو داداشمی، اما قبول کن یه جاهایی بهت اطمینان نکنم. عاکف تو هم عین پدرتی. مو نمیزنی. باورت میشه به چمران که رفیق صمیمیش بود هم اطمینان نمیکرد؟ در صورتی که با چمران توی یک کاسه غذا میخوردن چون ازبس صمیمی بودن. بهش میگفتم چرا اینطوری میکنی علی؟ میگفت کاظم من توی مسائل امنیتی با احدی تعارف ندارم. حالا کارای تو من و یاد پدرت میندازه.
+درس پس میدیم.
_میوت و بخور.. تعریف کن دیگه چخبر؟ وضعیت پرونده چطوره؟
+قضیه داره بیخ پیدا میکنه !
حاجی با صدای آروم گفت:
_حدس میزدم.
+عزتی خیلی احمق و ساده لوح هست.
_خدا عاقبتش و بخیر کنه.
حاجی رادیو رو خاموش کرد بعدش کتابی که دستش بود بست گفت:
_ وضعیت داریوش و صابر چطوره؟
+عاصف گزارش دریافتی رو بهم رسوند.. میگه احساس خطر میکنن.
_باید فوری بیان داخل. اون محلی که داریوش مستقر هست تحت سیطره هسته های مخفی ترور طالبان قرار داره. ممکنه خدایی نکرده اسیر یا شهید بشه. صابر رو هم باید بلافاصله بکشید داخل خاک ایران.
+موافقم.. ضمنا، خبر رسیده که ملک جاسم رفته داخل یکی از پایگاههای نظامی آمریکا در خاک افغانستان مستقر شده.
حاج کاظم نگاهی به من کرد، کمی فکر کرد، همینطور که به محاسنش دست میکشید، گفت:
_خبرای امروزت چیه؟
+خدمتتون عارضم که رسانه های غربی مثل CNN و VOA از امروز شروع کردن به پمپاژ خبرهای دروغ که یک دختر دوتابعیتی ایرانی _کانادایی که در کانادا زندگی میکرده، برای مدتی به ایران سفر کرده تا اقوامش و ببینه، اما متأسفانه ناپدید شده!
_خبر برای کِی هست؟
+از حدود دوساعت قبل استارت خورده و شروع کردن به پمپاژ دروغ پراکنی علیه ایران.
_میتونی بگی چرا تا الآن سکوت کردن، اما حالا دارن سر و صدا میکنن؟
+چون که باید ملک جاسم از کشورما خارج میشد وَ سرویس امنیتی آمریکا یعنی CiA به یقین میرسید که خطری ملک جاسم و تهدید نمیکنه، اونوقت شروع کنند آدمی رو که خودشون برنامه چیدن در ایران حذفش کنن، با فشارهای حقوق بشری جنجال به پا کنند. بعدش همزمان با موضوع جاسوسی رو منفی جلوه بدن. اونوقت ذهن ما رو درگیر موضوعات فرعی کنند و به در بسته بخوریم تا حواسمون از ملک جاسم پرت بشه!
_آفرین.. دقیقا... پس عاکف از الآن باید وارد یک مرحله جدید بشیم. از فردا صبح فشارها و تماس ها با سیستم زیاد میشه.
حاجی ادامه داد گفت:
_الان کجای کاریم؟
+یه زنه مرموز جایگزین فائزه شده.
_از کجا مطمئنی؟ تحلیل هست یا اطلاعات هست؟
+من بهتون دارم اطلاعات میدم! امروز این خانوم با دکتر افشین عزتی ملاقات داشته. بهش یه بسته دلار و گوشی و سیمکارت داده.
_مستنداتش موجوده؟
+بله. در ۴۴۱۲ همه رو بایگانی کردیم.
_اقدام عملی هم داشتی؟
+با ۳۲۰۰ رفتیم مغازه همین خانوم که مطمئنم داره جای فائزه رو پر میکنه. اون زن فروشگاه ملزومات حجاب داره.
_معرفیش کن!
+نسترن توسلی، ۳۳ ساله هست. مشخصات سیستمی به ما گفته اراکی هست. بعید میدونم طی سال های اخیر ایران بوده باشه. یه استعلام گرفتیم اما مثبت ارزیابی شده ولی من مشکوکم. خودرویی هم که دراختیارش هست یک BMW هست که صاحبش یه خانوم ۵۸ ساله هست اما فوت شده. البته قرار هست طی چندساعت آینده جواب نهایی رو عاصف از واحد برون مرزی بگیره.
بسیارعالی. بلند شو بریم بالا باید داروهام و بخورم.
از تخت اومدیم پایین و داشتیم قدم زنان میرفتیم بالا داخل خونه که دیدم دختره حاجی از پله ها داره مثل موشک میاد پایین.. وقتی رسید دیدم نفس نفس میزنه. من و حاجی دهنمون وا موند... گفتم:
+ آبجی مریم !! چیزی شده؟؟
_فاطمه.