هدایت شده از گردآفرید فرفری؛
نمیدونم شمام همینین یا نه ولی من تابستونم رو دارم شبیه یه مرد ۵۵ سالهای که زنش مرده و از زندگی سیره میگذرونم.
چیکار داشتیم با کسی مگه میرفتیم میومدیم خوش میگذشت، سرمون گرم بود، زندگی روال بود، هر روز دوستامونو میدیدیم، میخندیدیم، میدوییدیم، کلاسارو می پیچوندیم، درسا رو درست یاد میگرفتیم (نه مث دیروز ک وقتی برقا رفته بود نشستم و تدریس فیزیکو ک دو ماه پیش باید یاد میگرفتمش رو تو تاریکی گوشه ی اتاق تنهایی دیدم) خلاصه خوب بود همه چی حداقل بهتر از الان نمیدونم چیشد یهو نمیدونم.
هدایت شده از مبهم؛
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن
لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟
آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:
پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن
با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن
من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن
عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن
_ حامد عسکری