|هیرمان|
[کوچ کردم که بفهمم معنیِ فاصله را]
[مینویسم لبخند
و با غمی بیشتر میکُشمت]
مهم نیست مدرسه خوش بگذره یا نه. در نهایت اذیتکنندهست. علم رو نمیگم. سیستم آموزشی منظورمه.
|هیرمان|
-از واقعیتها. دیدم بهم پیام داده و ازم پرسیده: معنیِ پروفایلهات چی ان؟ دونه دونه براش توضیح دادم.
-از واقعیتها.
سرمو تکیه دادم به پشتم و پلکهامو بستم. واگن شلوغ بود. مثل همهی روزهای گذشته. کیفمو محکمتر بغل کردم و موتورِ مغزم روشن شد باز. "وقت کم دارم. اگه نشه چی؟" ادامه دادن بهشون روانم رو به هم میریخت. چشمامو باز کردم. یهسری چهرهی خسته که پشتشون یه کوه دردسر بود میدیدم. آدمای مترو عجیب ان. هم کسایی که دم دمِ صبح منتظرِ قطار ان، هم اونایی که چشم میچرخونن دنبال صندلی تا بشینن. سوال برام به وجود میاد. "من تو آینده قراره کجای این اجتماع باشم؟" نمیدونم. دارم تلاش میکنم. دارم سعی میکنم زندگی کردن رو یاد بگیرم و جنگجو باشم. کنترلِ احساسات در کنارشون یکم سخته ولی شدنیه. میخوام سعی کنم بازندهی بازی با خودم نباشم. اصلا شک میکنم گاهی که
اصلا بازیای وجود داره؟
قطعا وجود داره. این چندوقت برام ملموستره. میتونم حسش کنم. ولی الان فهمیدم که حس کردنم کافی نیست. من دلم میخواد زندگیش کنم. هر روز خواستههام داره بزرگتر و واقعیتر میشه. هر روز میخوام بزرگتر از روزِ قبل بشم و این گاهی برام پر از ابرهای شک و تردیده.
-نکنه اشتباهی برم؟