|هیرمان|
مثل یه دومینو میمونی. دستم بلرزه، هرچی درست کردم خراب میشه.
امید را پذیرفتهام
و این درست به آن معناست
که ناامیدی را پذیرفتهام.
-بازم گروس.
|هیرمان|
[روزی میآیم و پردههای اتاقِ تاریکت را کنار میزنم]
[من
و تکستارهی آسمان
و زمینی که به شدت شلوغ است برای زیستن]
|هیرمان|
[روزی میآیم و پردههای اتاقِ تاریکت را کنار میزنم]
[اگه من خودم تاریکی بودم چی..؟]
|هیرمان|
[اگه من خودم تاریکی بودم چی..؟]
[اگه زورِ تاریکی بیشتر از شعلههای شمع بود چی؟]
هدایت شده از خانومِ گیشنیز؛
_هیرمان؛
اینجا زمستونه،فصل مورد علاقه من)
ادمینش واسم زیادی دوست داشتنیه . . .
پر از نوشته هاییه که عمیقا لبخند میشونه رو لبم)
پر از عکسایی که میشه ساعت ها بهشون خیره شد و نوشت . .
پر از صوت هایی که روحتو نوازش میکنه و غماتو میشوره میبره ))
اینجا واسم شبیه اتاق ی روانپزشکه وسط ی روستای شمالی، با هوای بارونی و مه آلود)))
همینقدر دوست داشتنی و عزیز💙