هیمآ...♡
دلم برای چون کندن عقربه های ساعت برای خورد زنگ ناهار و نماز، یا زنگ آخر تنگ شده.
یه روزی همینجا با غصه و حسرت از روزایی میگفتم که حالا دوباره دارم شون.
خیلی عجیبه، زندگی همینقدر پیچیده و تو در تو و غیر قابل پیش بینیِ...
اون موقع من فکرش رو هم. نمیکردم که به فاصله چند ماه دوباره به این روزا برگردم...
اون موقع حسرت چیزی رو میخوردم ک خدا الان دوباره بهم داده...
میگم رفیق، غصه چیزایی ک نداری رو نخور، شاید ی روزی همینجوری قسمتت بشه...
هیمآ...♡
یه روزی همینجا با غصه و حسرت از روزایی میگفتم که حالا دوباره دارم شون. خیلی عجیبه، زندگی همینقدر پیچ
جالبه حالا الان که توی همون روزا هستم، به حای اینکه به این فک کنم که باباااا
تو یه روزی حسرت داشتن اینارو داشتی، یه روزی غصه از دست دادن این روزا رو میخوری، قدر بدون...
بیشتر درگیر اینم که چقد خسته میشم و و چقدر شلوغم...
کِی میخوام یه شکرگزار کامل باشم و برای هر چیزی شکر کنم؟
از خستگی، کم خوابی، حجم بالای کار و... غر نزنم...؟
هیمآ...♡
چرا دو سالِ بابام پنج و بیست دیقه صبح بیدارم نمیکنه که حاضر شم برم مدرسه؟ از اتاق بیام بیرون ببینم م
و به فاصله ی دوماه
زندگیم همینی شده که اینجا میخواستم!
همینی که اینجا دلم براش تنگ شده بود.
پس چرا انقدر حواسم نیست؟
روزی امشبم این بود ک برم این پیامای قبلی رو بخونم و برام ی تلنگری بشه، که به خودم بیام...
من الان دارم آرزوی دو ماه یپشمو زندگی میکنم و حواسم نیست!
ببین دیگه بعضی ماها ک کل زندگی مون، شاید خواسته های یه نفر دیگه باشه چقد حواس پرتیم...