هیمآ...♡
فردا؟ قراره کله صب بریم آزمایش بدیم فک کنم یه چهار پنج تا شیشه ای باید خون بدم چون دکتر برا هممه چیم
امروز؟
اون آمپول گاوی هارو دیدین؟
اندازه همونا ازم خون گرفت...
فک کنم یک سوم خون بدنم تخلیه شد قشنگ
دختره همینجوری که داشت رگ و خونمو میگرفت شروع کرد باهام صحبت کردن، بعد بحث به درس و اینا رسید برگشت به شوخی گف: امروزم که مدرسه رو پیچوندی دیگه
مامانم گف نه درسشو دوست داره اهل پیچوندن نیست
دختره گف چی میخونی؟ گفتم فتوگرافیک
گف اووو منم بودم دوسش داشتم.
بعد یهو یه حسرتی نشست تو صداش و همینجوری که روی جای سوزن دیتم چسب میزد گفت: مهمترین چیز اینه ادم چیزی رو بخونه که دوسش داره، نه مثل ما به زور...
اصن یهو قلبم اب شد براش :))
اوکی
میتونم الان بشینم دو ساعت تمام گریه کنم.
چرا؟ چون کاری که چن ساعت روش وقت گذاشته بودمو حواس نبود و سیو نکردم و پرید.
وای ینی وای
فقط وای
https://eitaa.com/mjholat/5765
ولی این بچه هم که تا حالا منو ندیده، فهمید من چقد گیج و حواس پرتم.
بیاااا
تروخداااا بیا بزن بلکه به خودم بیامممم
بیا بزن لهههه کنننن😭🤦♀
پیش چشم همه از خود یَلی ساختهام
پیش چشمانِ تو اما سپر انداختهام... :)
پ.ن:کپیشدهازپروفایلافرا:]
هدایت شده از مجهولات
تو عاشق بودی و وقتی که گفتی حرف قلبت را
نمیدانم چرا خندیدم و گفتم بلی، شاید
که رب اشرح لی ات را خواندی و شد یفقه قولک
وگرنه این همه نرمی ز خود، من دور میدانم!
نگفتی قبل از آن، تا این که من هم قبل دیدارت
بخوانم و جعلنا که نیفتم گیر چشمانت
و حالا گشته ای تک نیت من وقت خواب شب
به شوق دیدنت قل انما را بنده میخوانم :)
#تأویل #بداهه