eitaa logo
هیمآ...♡
141 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
تو مراسم یه بچه‌هه هی اینور اونور میچرخید بعد موهاشم پسرونه بود حتی لباسای پسرونه هم پوشیده بود... بعد من فک کردم پسر یکی مسئولامونه رفتم به یکی از بچه هامون (فارغ‌التحصیل شدع البته) گفتم: این پسر خانم فلانیه؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و اروم گف: خواهرمه...! من: :|🤦‍♀
به نظرتون دوباره از قلب و احساسات واقعی مون برا آدما مایه بذاریم یا نه، از گذشته و تجربه هامون درس بگیریم؟
صبحتون پر برکت فرزندانم
روز خود را با خوندن دعای روز شروع کنین... باشه؟ قربه الی الله❤️
چیشد که انقدر خود خوری میکنید ولی حرفتون رو به شخص رو به روتون نمیگید ؟
هیمآ...♡
چیشد که انقدر خود خوری میکنید ولی حرفتون رو به شخص رو به روتون نمیگید ؟
ترسیدیم از شکستن عزت نفس مون از طرد شدن از دوست داشته نشدن
خوشحالم که بالاخره این وسط یکی به جز خانوادم به حال و احوالم انقد دقت کرده و حواسش هست :) این گاردی که الان دارم نتیجه و تجربه ی همون درساییِ که گرفتم... ولی خاله، اگه دوباره تهش شکستن باشه چی؟ اعتراف میکنم که با همه عزت‌نفسی که دارم، با همه مستقل بازی و عاقلی‌هام، از شکست توی احساساتم میترسم... از ترک خوردن و پس زده شدن میترسم. همین باعث میشه نسبت به ورود عمیق آدما به زندگیم گارد داشته باشم و کسی رو اونقدر جدی واردش نکنم... میدونی چرا؟ چون وقتی گاردمو واسه یکی بیارم پایین انننقدر اون ادمو بزرگ میکنم و انقد باهاش خیالبافی میکنم و انقدر وابستش میشم که همه دفاعمو نسبت بهش از دست میدم و میتونم به راحتی توسطش له، شکسته، نا امید و... بشم. و قسمت بدتر ماجرا اونجاییه که میفهمم اونقدری که اون ادم برا من بولد و مهم شده، من برای اون مهم نیستم... اونجا دیگه اصن _ _ _
هیمآ...♡
خوشحالم که بالاخره این وسط یکی به جز خانوادم به حال و احوالم انقد دقت کرده و حواسش هست :) این گاردی
اوکی واقعا نمیدونم چرا اینارو گفتم. اینم نمیدونم که بعد از گفتن اینا، امشب چجوری قراره باهات رو به رو شم... یکی دیگه از دلایل درد و دل نکردنم با آدما اینه که احساس میکنم اونا حرفا و ضعفای منو تا ابد یادشون میمونه و همیشه نگاه شون بهم ترحم‌ آمیز می‌مونه
هیمآ...♡
اوکی واقعا نمیدونم چرا اینارو گفتم. اینم نمیدونم که بعد از گفتن اینا، امشب چجوری قراره باهات رو به
*امشب: شب دوم هیات خیمه هنر مونه و طبیعتا که منو زهرا قراره همو ببینیم.
مدرسه و بعضی ادماش واقعا خیلی وقتا وسط تاریکی یهو یه جوری نور تابوندن به دلم که به خاطر اونام که شده ادامه دادم... :) البته اکثر وقتا خودشونم متوجه این نشدن
بودن کنارشون حالمو خوب میکنه الحمدالله
قانون نانوشته اسنپم اینه که اگه عجله داشته باشی حداقل چهل و پنج دیقه طول میکشه تا ی ماشین برات پیدا کنم