هیمآ...♡
چیشد که انقدر خود خوری میکنید ولی حرفتون رو به شخص رو به روتون نمیگید ؟
ترسیدیم از شکستن عزت نفس مون
از طرد شدن
از دوست داشته نشدن
خوشحالم که بالاخره این وسط یکی به جز خانوادم به حال و احوالم انقد دقت کرده و حواسش هست :)
این گاردی که الان دارم نتیجه و تجربه ی همون درساییِ که گرفتم...
ولی خاله، اگه دوباره تهش شکستن باشه چی؟
اعتراف میکنم که با همه عزتنفسی که دارم، با همه مستقل بازی و عاقلیهام، از شکست توی احساساتم میترسم...
از ترک خوردن و پس زده شدن میترسم. همین باعث میشه نسبت به ورود عمیق آدما به زندگیم گارد داشته باشم و کسی رو اونقدر جدی واردش نکنم...
میدونی چرا؟ چون وقتی گاردمو واسه یکی بیارم پایین انننقدر اون ادمو بزرگ میکنم و انقد باهاش خیالبافی میکنم و انقدر وابستش میشم که همه دفاعمو نسبت بهش از دست میدم و میتونم به راحتی توسطش له، شکسته، نا امید و... بشم.
و قسمت بدتر ماجرا اونجاییه که میفهمم اونقدری که اون ادم برا من بولد و مهم شده، من برای اون مهم نیستم...
اونجا دیگه اصن _ _ _
هیمآ...♡
خوشحالم که بالاخره این وسط یکی به جز خانوادم به حال و احوالم انقد دقت کرده و حواسش هست :) این گاردی
اوکی واقعا نمیدونم چرا اینارو گفتم.
اینم نمیدونم که بعد از گفتن اینا، امشب چجوری قراره باهات رو به رو شم...
یکی دیگه از دلایل درد و دل نکردنم با آدما اینه که احساس میکنم اونا حرفا و ضعفای منو تا ابد یادشون میمونه و همیشه نگاه شون بهم ترحم آمیز میمونه
هیمآ...♡
اوکی واقعا نمیدونم چرا اینارو گفتم. اینم نمیدونم که بعد از گفتن اینا، امشب چجوری قراره باهات رو به
*امشب: شب دوم هیات خیمه هنر مونه
و طبیعتا که منو زهرا قراره همو ببینیم.
مدرسه و بعضی ادماش واقعا خیلی وقتا وسط تاریکی یهو یه جوری نور تابوندن به دلم که به خاطر اونام که شده ادامه دادم... :)
البته اکثر وقتا خودشونم متوجه این نشدن
قانون نانوشته اسنپم اینه که اگه عجله داشته باشی حداقل چهل و پنج دیقه طول میکشه تا ی ماشین برات پیدا کنم
وای زهرا امشب اخر مراسم واقعا روحمو شاد کرد با سوتی ای که داد😂😂
میدونین چیشد؟
فقط در همین حد بگم که اومد تو حیاط بدوعه کش چادرش گیر کرد تو سر بچه یکی از معلما مون بعدم چون زهرا شتاب داشت بچه با کله کشیده شد خورد تو در ماشین😂🤦♀
وای من نباید ب این بخندم ولی واقعا باید میدیدین خودش چجوری حرص میخورد و تعریف میکرد😂
شرمنده تعریف کردم خاله🤣