دیگه دوست ندارن در مورد شون حرف بزنم
نمیخوام فکر های همیشگی رو بکنم، نمیخوام مثل همیشه آنی تصمیم بگیرم...
اوففف
میخوام یه چیزاییم رو عوض کنمم
ممنون دخترم🥺✨
چشم میذارم، البته اگه هشتگ #اندکیقلم...✍🏻 رو سرچ کنی، بقیه نوشته هام هم برات میاد☘
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه ی اول. شب روز هایی که بی تو سپری میشوند تعریفی ندارند. من هر روز دلتنگ تر از دی
به نام او.
نامه دوم.
پایین تخت نشسته ام و آلبوم نه چندان قدیمی مان را نگاه میکنم.
با هر ورق که جلو میزنم گویی درب دیگری از قلبم باز میشود و درست جلوی چشمانم، درونش را به نمایش میگذارد...
به خودم که میآیم میبینم به صفحه ی آخر رسیدم.
راستی، چقدر حیف که آن روز ها بیشتر عکس نگرفتیم تا من کمتر دلتنگ بشوم...
ولی خب، همین هم برای من غنیمت است...
به رسم عادت آلبوم را از سر میگیرم و برای صدمین یا شاید هم هزارمین بار عکس هارا از نظر میگذرانم!
عکس اول.
پشت میز همیشگی مان در کافه نشستیم و جلوی من مثل همیشه یک تکه بزرگ کیک شکلاتی است و درست رو به روی تو هم، یک فنجان نسکافه ی بزرگ خودنمایی میکند.
آن روز را خوب یادم است، دی ماه بود و گونه هایت از شدت سرما سرخ شده بودند اما باز هم یک ساعتی را در خیابان معطل من شدی تا بیایم و باهم گشت بزنیم...
به کافه که رسیدیم خودت را داخلش پرت کردی جوری که فقط من بشنوم گفتی: اخییییش گرمم شد ها... داشتم قندیل میبستم!
پشت میز مینشینیم،
تو: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟
چجوری؟ : +
تو: یه جوری دیگه، انگار تا حالا منو ندیدی
به شوخی و با خنده گفتم: دوست دارم اصلا، حرفیه؟
دست هایت را به حالت تسلیم بالا بردی و با چشمانی که خنده در آنها موج میرد گفتی: نه والا، اصلا انقدر نگاه کن تا خسته شی...
و مشغول نسکافه ات شدی، و من مثل همیشه درحالی که با کیک بازی میکردم، زیر چشمی مشغول تو شدم...
و تو، نفهمیدی که من هیچ وقت از دیدنت سیر نمیشوم!
فرقی نمیکند ساعتی پیش هم باشیم یا هفته ها در کنار هم روز را شب کنیم...
من بازهم هر روز، به شوق دیدنت چشم باز میکنم...
تا حرف های بعدی ام...
#اندکیقلم...✍🏻
هیمآ...♡
قسمت دومشم میذارم الان.
* نمونه ی یک تصمیم آنی...!
همین الان گفتم دیگه نمیخوام آنی تصمیم بگیرم!
هیمآ...♡
میشه برای بابابزرگ دوستم دعا کنید؟ احتمالا رفتن تو کما...💔
فوت کردن
البته چون رزمنده بودن شهید میشن... :)
ممنون میشم یه فاتحه بخونید براشون🖤