هیمآ...♡
امشب فاطمه از ته قلبش خوشحال بود. دامادم همینطور. ولی الان بیشتر با فاطمه کار دارم. دارم فکر میکنم،
فردا عروسیشه...
یه جورایی خواهر عروس حساب میشم، هم براش خوشحالم، هم نگرانشم، هم یه سری حسای دیگه که نمیدونم چی ان...؟
ولی براش دعا میکنم هر لحظه از زندگی جدیدش فقط و فقط با خنده و عشق سپری بشه :)
مطمئنم امشب تا صبح خونه شون روضه ست🥲😂
به ترتیب فاطمه گریه میکنه، مامانش گریه میکنه، باباش گریه میکنه، خواهرش گریه میکنه...
و این چرخه تا پاسی از شب ادامه خواهد داشت
باشه ولی من همیشه فکر میکردم وقتی عروس شه من قراره باهاش برم ارایشگاه، ولی خب خواهرشوهر گرامیش احتمالا همراهیش میکنه و جایی برا من نیست🥲😂
نامردِ آدم فروووش🤌😂
هیمآ...♡
خدایا تروخدا خودت امشب بخوابونش که فردا صورتش پف نکنه واسه ارایش🥲🤲
حالا خودم شب عروسیم، درحالی که تا ۴ صبح زار میزنم: