9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و از اینجا هم به یادتون :)
شهیده فائزه رو اوردن...
عمش بود.
خودش رو میزد و گریه میکرد...
نای داد زدن نداشت، صداش در نمیاومد، اشک هاش دونه دونه میریختن، دور بینی و چشماش حسابی سرخ بودن...
کل مسبر پشتش راه رفتم، به کمک خانمای کناریش قدم برمیداشت و آروم آروم با برادرزادهش حرف میزد.
میخواستم برم جلوش بگم برام دعا کنه، ولی خجالت کشیدم جلوش وایسم. احساس کردم داغ برادرزادهشو که فقط دوسال ازم بزرگتر بود رو تازه میکنم...
هیچی نگفتم، همینجوری پشت سرش راه رفتم...
یه آقای دیگه هم بود که فکر کنم باباش بود، آخر مجلس دیدمش فقط.
سرشو گذاشته بود رو سینه یه آقای دیگه و های های زار میزد. صورت گردش از شدت گریه و فشار قرمزِ قرمز بود.
تو بغل اون یکی آقا گریه میکرد و راه میرفت...
انقد سرم درد میکنه که فقط دلم میخواد بگیرم بخوابم ولی باید تاریخ هنر بخونم و ساعت ۸ هم برم سر کلاس ترکی
هیمآ...♡
انقد سرم درد میکنه که فقط دلم میخواد بگیرم بخوابم ولی باید تاریخ هنر بخونم و ساعت ۸ هم برم سر کلاس ت
خب درس که نخوندیم
بریم آماده شیم واسه کلاس
هیمآ...♡
شاخ غول باشگاه رفتن بالاخره شکسته شد🤝
خب انقد کمرم درد میکنه که آلاه آلاه
دو تا از قشنگترین های ترکی♡