فردا دوباره ادبیات داریم.
منو زهرا از کلاس دهم منتظر بودیم دوازدهم بشیم تا بشینیم سر کلاس این معلم🥲
این بشر انقد لطیف و نرمِ که از هر پنج تا جملش، چهار تاش شعره✨
حتی استایلش هم گوگولی بود، شلوار مام استایل لی با هودی گشاد سفید🤌
هفته پیش اینجوری بود که هر پنج دیقه یه بار یه شعری میخوند و منو زهرا اینجوری میشدیم:
گمسگمیتیحیحصح گوگووولی🥲✨
کاش الان یهو یه چیزی میشد که کلا مدرسه تعطیل میشد پا میشدم میرفتم خونه میخوابیدم.
تا دو و نیم کلاس، سه تا چهار و نیم باشگاه و پنج تا هشت هم درس خوندن...
نمیخوامتش
امروز برای همه اینا زیادی خستم
کاش شمال بودم، بارون میومد، بوی خاک بلند شده بود، مه اومده بود پایین، تو ییلاق قدم میزدم و شیرقهوه میخوردم.
یکی از دور صدام میکرد، میومد جلو و بهم یه دفتر بزرگ میداد و میرفت... دفتر رو باز میکردم، پر میبود از تک بیتی و دوبیتی و تک خطی و شعر و غزل. همه شون هم برای خودم بودن. برای خودِ خودم.
به قدم زدن ادامه میدادم، با هر قدم یه جرعه از شیرقهوه و یه جرعه از شعرامو سر میکشیدم.