هیمآ...♡
نمیدونم والا. شایدم من راهو اشتباه رفتم... شایدم من نفهمیدم چی به چیه شایدم من خودم رو خراب کردم...
شاید که نه البته،
قطعا من اشتباه رفتم.
و دلم عمیییقا برای چیزی که بودم، کسی که بودم، شرایطی که داشتم و نداشتم تنگ شده.
کاش میتونستم دوباره اون روز هام رو زندگی کنم.
چرا بزرگ شدن رو انقدر الکی برای خودم بزرگ کرده بودم؟
من اون موقع که کوچیک بودم، خیلی بزرگتر از الانم بودم...!
هیمآ...♡
ولی من نباید دلم بلرزه. اصن نمیخوام دلم بلرزه! نمیخوام کج بره! پس اقا... لطفا همونایی که میدونی... :
اعتراف میکنم بعد از دو سال جنگیدن، هنوزم گاهی وقتا دلم میلرزه...
خیلی کم پیش میادااا
در حد یک صدم ثانیه اتفاق میفته و سریع تمومش میکنم، ولی میخوام بگم جنگیدن با دل خیلی سخت و طولانیه...
واقعا خدا باید کمک کنه فقط :)
هیمآ...♡
گفته بودم من رشته مو از حضرت ابوالفضل گرفتم...؟ تقریبا پارسال همین موقع ها بود حدودا سیزده ماه پیش..
گفتم که حالا، بعد از سه سال، دوباره نتیجه خوب گرفتنم رو از حضرت ابوالفضل خواستم؟
و مطمئنم آدمی که خودش منو توی این راه آورده، خودش هم کمکم میکنه که توش موفق بشم :))
هیمآ...♡
هشت و نیم صبح، مهدیه امام حسن، مداحیِ حدادیان، و سینه زنی... :)
فردام دارم میرم :)))
چقد جالب که دقیقا دارم پیام های محرم دو سال پیش همین موقع رو مرور میکنم.
هیمآ...♡
شبا که شما میخوابین هیما خانوم بیداره شما خوابِ خوب میبینید اون دنبال خط هاشه... :) #منِهنرستانی
تایپوگرافی یازدهمممم
الان دیگه واقعا گریم میگیره😭✨
گوشی رو میذارم کنار تا بیشتر از این دلم برای گذشته تنگ نشده و شروع نکردم به گریه کردن🤝