https://eitaa.com/9109301/17865
فکر نمیکنم. ۱۱ سالشه هااا
این عباش رو هم خودش خریده احتمالا😁
بیاید متن جدید آوردم براتون😁
پ.ن: خدا پدر کلاس های ادبیات نمایشی و استادم رو بیامرزه که منو دوباره هول دادن سمت نوشتن😂🤌
داستان اینه که باید با ۳ تا کلمهی متفاوت یه داستان کوتاه مینوشتیم.
کلمات من اینا بودن: گردنبند، پاییز، شاهین.
هیمآ...♡
داستان اینه که باید با ۳ تا کلمهی متفاوت یه داستان کوتاه مینوشتیم. کلمات من اینا بودن: گردنبند، پا
روی زمین زانو زده بود و بیصدا گریه میکرد. دانههای اشک به نوبت روی گونهاش میرقصیدند و روی دامن سبز اش فرود میآمدند. با هر قطره اشکی که میریخت، دانهی مرواریدی دیگری از گردنبند را از روی زمین جمع میکرد.
نمنم باران آرام ولی بیرحمانه روی دست های از سرما قرمز شده اش میریختند و به لیز شدن و فرار کردن دانهها از دستش کمک میکردند.
سوز سرما تن نحیفاش را میلرزاند و بینی سفیدش را سرخ میکرد.
اشک میریخت و زیرلب با خودش حرف میزد. از تو میگفت. از آن بستهی صورتی کادوپیچ شدهی گردنبند که برایش هدیه آوردی. از آن روز که خودش را غریق دریای سیاه چشمانت دید. آن روز که قلبش را دو دستی تقدیم دلت کرد. گریه میکرد و شکایت. از تو... از خودش...! از تو که برای اولین بار صدایش کرده بودی: بهارم! از تو که اسمش را با میم مالکیت صدا زده بودی و، از خودش که در لحظه، بی حساب و کتاب مست صدایت شده بود.
میگفت اگر آن رو صدایش نمیکردی، اگر جوابت را نمیداد، یا اگر نگاهت نمیکرد و نگاهش نمیکردی، شاید هیچوقت به قلبش رسوخ نمیکردی. آنوقت وجود نداشتی. وجود نداشته که بخواهی یک روز بروی... بروی که بهار را خزان کنی... بروی و تنها یادگارت بشود همین گردنبند مرواریدیِ سفید. همین گردنبندی که پاره شده و کف خیابان ریخته، درست مثل قلبش، دلش، و روحش...
میگفت قلبش را وحشیانه و بیچون و چرا دزدیدی، مثل یک عقاب، یک باز، یا شاید هم یک شاهین. شاهینی که روی آسمان دلش پرواز کرد، قلب کوچکش را لقمهی پنجه های تیزش کرد و، رفت... حالا جز ردپایی از تو، آن هم مهو، چیزی از حضورت باقی نمانده...
دانه های گردنبد تمام شدند، حالا مشتاش پر است از دانههای سفیدِ غلطان. بلند میشود و کیفش را باز میکند و همهی دانه هارا بی حوصله حوالهی جیباش میکند. اشک هایش را پاک میکند و بیدرنگ به سمت خانه حرکت میکند. زیپ کیفش باز است هنوز، برگهی کوچکی از کیفش بیرون میپرد و در هوا میرقصد و روی زمین آرام میگیرد.
برگهی شعر است، همان شعری که بعد از تو ورد زبانش
شده:
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی! وگرنه میفهمیدی،
پاییز، بهاریست که عاشق شده است...
آری، آن روز پاییز بود...
هدایت شده از من و راههای نرفته🇵🇸
داغ ابراهیم بر دل ماند و اسماعیل رفت
یکخبر،تسکینِاین درد است:"اسرائیل رفت!"