آخر ترم زبانه و من از این ترم اندازه تف هم چیزی نفهمیدم.
انقدر که بی تمرکز سر کلاسش بودم و گوش نکردم
من خطاب به مامان بابام: تروخدا انقدر سریع با مردم حرف نزنید
همچنان بابام به آقای رندوم توی آسانسور: آره دخترم یه زمانی فوبیای آسانسور داشت، خونه خالش که میرفتیم طبقه یازدهم بودن من باهاش یازده طبقه پله هارو میرفتم بالا...
هیمآ...♡
اونقدری که مامانم پیگیر دانشگاه و رتبه و رشته منه، خودم نیستم. هم اکنون تو هیات نشسته و داره دفترچه
چقدر عکس اِگزَجِره ای گرفتم😐