هدایت شده از خلوت دل...
ماهی مون هی میخواست یه چیزی بگه تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش و نمیتونست بگه...
دست کردم تو آکواریوم و درش آوردم شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن...دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو، انقد بالا پایین پرید خسته شد خوابید!
دیدم تا خوابه بهترین موقع س بذارمش توی آکواریوم ولی الان چند ساعته بیدار نشده...یعنی فک کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب...این داستان رفتار ما با بعضی از آدم های اطراف مونه...
دوسشون داریم...
دوسمون دارن...
ولی اونارو نمیفهمیم؛فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار ﺭا با
اونا میکنیم!
|خسرو شکیبایی
و بگید چیشد امروز؟
فاطمه رو دیدم
بعد از یک سال و چهار ماه :)))
و گااد واقعا وقتی دیدیمش پاهام میلرزید😂
قشنگ نمیتونستم وابسمع
و زبونم بند اومده بود😂🤦♀
هیمآ...♡
و بگید چیشد امروز؟ فاطمه رو دیدم بعد از یک سال و چهار ماه :))) و گااد واقعا وقتی دیدیمش پاهام میلرزی
فک کنیددد
بعد از یک سال و چهار ماه
بارها بهم خوردن قرار هامون
همه و همه
اخر سر قسمت شد امروز همو ببینیم :)