eitaa logo
هیمآ...♡
123 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
17 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/2583813 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
چه اصرار مصرانه ای😂✋ @hannifa
بلی حتما 😌 @khesh_neves
هدایت شده از فروشی
نیاز دارم دیگه امتحان نداشته باشم
هدایت شده از فروشی
این عکس دلبر تقدیم به همسایه های دلبرترمون :) 💞 مجہولاٺ💜 @mjholat هیما💛 @himayejan قلبــــــــــ شیشہ اے💙 @ghalbshishei ڋهنیاټ💚 @chera14 @AllUnspokenWords هودے پوشاݩ اعظم💜 @hodii_poshaan تڪون هاے بی معنا💖 @tekoon_haye_bimanaa چرا 💚 @cheraaaa
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
فکر کنم گولمون زدن. چیزی به اسم رفاقت وجود نداره‌.
هیمآ...♡
فکر کنم گولمون زدن. چیزی به اسم رفاقت وجود نداره‌.
چرا دخترم وجود داره. ولی میدونی، ما خیلی مفهومش رو عوض کردیم... شاید ما زیادی جون گذاشتیم پای رفیقامون شاید ما زیادی براشون از هیچی کم نذاشتیم. ما زیادی اونا رو بولد کردیم در حالی خودمون اونقدر تو زندگی اونا بولد نبودیم. ما خواستیم ته رفاقت باشیم تو دورانی که خیلیا حتی تعریف شون از رفاقت با ما یکی نیست! ما خیلی از خودمون براشون زدیم... ما خیلی جون گذاشتیم و اونا، اونا فقط ندیدن... میدونی ما سعی کردیم زندگی مون رو گاهی با رفیقامون بسازیم، در حالی که باید یاد می‌گرفتیم رفیقامونو بر اساس زندگی مون بسازیم... و خب... میدونی حتی اگه اصل اصل اصل رفاقت هم گیر مون میومد، من میگم اونقدری ارزش نداشت که حال خودمونو به خاطرش بد کنیم. اول و آخرش خدا هست، حالا بی خیال بنده هایی که از وسطش دیگه نیستن... :) ✋
ولی اگه یه چیز توی این چند وقت یاد گرفته باشم اینه که آدمای سمی رو از زندگی مون حذف کنیم. حتی اگه صمیمی ترین رفیقامونو بودن. حتی به قیمت خورد شدن مون. ما می‌شکنیم. خورد میشیم و ذوب میشیم. ولی میریم توی کوره، و پخته تر و محکم تر از همیشه برمیگردیم.❤️
حالا بیاین قسمت جدید نامه هارو بذارم.
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه چهارم. این روزا ها شاید، بیشتر از همیشه به تو نیاز داشته باشم. این روز ها شاید،
به نام خدا نامه پنجم. امروز صبح، با صدایت از خواب بیدار شدم. نمی‌دانم چه سری ست...؟ دو سه روزی می‌شود که گاه و بی گاه توهم حضورت را میزنم. امروز هم گوش هایم، انگار که صدایت را شنیده باشند، داشتند توهم‌ت را می‌زدند. درست تر بخواهم برایت شرح دهم، باید بگویم که: خسته از مشغله هایِ زندگیِ بدون تو ام، به خواب رفته بودم که انگار یک آن زنگ صدایت در گوشم پیچید. انگار درست کنار عسلی تختم نشسته باشی و صدایم بزنی، به وضوح شنیدم که آرام زمزمه میکردی: دلبر دلربای من، میل نگاه ندارد‌َم...؟ واقعی بودی. خیلی واقعی. چرا اسمش را گذاشتم توهم؟ مگر حضور تو، فقط به وجودت بستگی دارد؟! نه! تو همیشه حاضری، در قلبم، در دلم... امروز صبح هم، در سَرَم! ولی، ولی یادت هست آن روز هایی که وجودت هم کنارم بود؟ صبح هایی که خستگی بیشتر از همیشه به چشم هایم غلبه می‌کرد و از ساعت خواب همیشگی ام رد میشدم، می آمدی بالای سرم، کنار تخت می‌نشستی. آرنج‌ت را روی عسلی کنار تخت میگذاشتی و بعد دستت را تکیه گاه سرت میکردی. یا دست دیگرت آرام روی چوب کنار تخت ضرب میگرفتی و پشت هم زمزمه میکردی: دلبر دلربای من، میل نگاه نداردَم...؟ و آن قدر این زمزمه هایت گوشم را نوازش می‌کرد تا آخر سر چشم هایم باز می‌شد. و شروع میکردم روزم را، با دیدن صورت تو، به عنوان اولین قابِ روزم. و تو چه میدانی که هر روز در دلم زمزمه می‌کردم: نگاهش میکنم به نیت عاشقی، قربه الی الله... و شروع می‌شد روزم، به نیتِ تو... پایان این سریِ داستان مان. ...✍🏻
نصفه شبی قسمتِ بنویس مغرنم فعال شده