eitaa logo
هیمآ...♡
138 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
وای🤣 راست میگه من کلا یا دارم ویس گوش میدم یا دارم ویس میدم🥲😂 پریروز هم داشتم به زهرا ویس میدادم، همزمان به عسل گفتم شیر آب‌جوش رو باز کنه که نسکافه بخورم، بعد شیر رو باز کرد همینجوری داشت آب‌جوش می‌ریخت نزدیک بود بریزه رو دستم، همینجوری که با زهرا حرف میزدم وسطش هم جیغ میزدم عسلو صدا می‌کردم😂😂
اگه غذایی درست کردم و کار خونه ای انجام دادم چشم😔😂
آره فرزندم الان عکسشو میفرستم
بفرمایید
هدایت شده از هیمآ...♡
همه اون چیزایی که فکر می‌کنیم بدون اونها نمیتونیم زندگی کنیم یه روزی میرن و ما می‌فهمیم با گذشت زمان چقدر راحت میشه بدون شون زندگی کرد.
الان یادم اومد دیروز جلسه جبرانی زبان داشتم و نرفتم و یکی از غیبت هامو از دست دادم. خلاصه که حالِ خوشی ندارم، دست از سرِ مو بردار...
هیمآ...♡
گاهی وقتا باعث میشه دلم بخواد اینی که هستم نباشم.
گاهی وقتا باعث میشه دلم بخواد گریه کنم و در عین حال از گریه کردنم متنفر باشم.
هدایت شده از •°|روایتگر فروغ|°•
Mohsen Chavoshi1_4940859291314686058.mp3
زمان: حجم: 9.8M
مثل هر سال همه بچه ها و کادر دارن برای کنکوری ها دعا میکنن و صلوات میفرستن. با دیدن پیام هاشون یاد خودم افتادم... پارسال این موقع منم کنکور داشتم، چقدر زود گذشت... وقتی خودم کنکور داشتم هر روز برام صد سال می‌گذشت و مدام می‌گفتم پس کی کنکور میدم راحت شم‌؟ ولی امسال که کنکور نداشتم زمان مثل برق و باد گذشت... نه تنها فقط کنکور، همه چیز مثل برق و باد گذشته...
سر کلاس دانشگاه نشستم، همه جا سکوته و فقط صدای کولر میاد. منم خوابم میاد، مثل همه روزهای پایانی آخر سال دوازدهم، همه روزهایی که از شدت کم خوابی صبحم رو با حالت تهوع شروع می‌کردم، می‌رسیدیم مدرسه و همه چراغا هنوز خاموش بود و فقط صدای کولر میومد. مثل الان، مثل این لحظه... باورم نمیشه که الان منتظرم استاد بیاد و دیگه یواش یواش ترم دو هم داره تموم میشه، اصلا نمیتونم باور کنم. احساس میکنم الان آقای آزاد میاد که باهامون خلاقیت تصویری کار کنه، منم باید تند تند جزوه هاشو مرور کنم. یا حس میکنم الانه که آقای شیردل بیاد و ریاضی رو شروع کنیم، منم چک میکنم ببینم کتاب تمرین رو آوردم یا نه... یا انگار که الان خانم داسارگر میاد و با همون صدای پر انرژی‌ش داد میزنه: دختراااا... دفتر برنامه ریزی هارو بیارید... منم استرس می‌گیرم که نکنه زمانی که توی دفترم نوشتم که مطالعه کردم کم باشه... و هزار تا "یا" ی دیگه...
احساس میکنم الان یکی میاد چراغا رو روشن میکنه. سرمو میارم بالا و می‌بینم خانم سالمه، صبح بخیر میگه و تاکید میکنه دو دقیقه فرصت داریم سر صبحگاه باشیم وگرنه تاخیر میخوریم. بلند میشم و میرم تو سالن صبحگاه. چشم میچرخونم دنبال آدم های امن ام. نگاه میکنم ببینم زهرا هست؟ که روزم رو با صدای: "سلاااام خالههه" گفتنش شروع کنم؟ ریحانه چی؟ که برام دست تکون بده و بگه: "سلام عشقم، چطوری؟" بعد من شرمنده بشم از محبت جفت شون... کنار هم راه بریم و حرف بزنیم. از این بگیم که چی باعث شده جفت مون دیر بخوابیم که الان خوابمون بیاد، یا اینکه استرس کدوم کلاس امروز رو داریم؟