شعر تموم شد و صدای دست بچه ها و معلم مون بلند شد.
دوباره یه لحظه به خودم اومدم و یادم اومد که کجا ام؟
یادم اومد الان حداقل سه سال از اون روز ها گذشته.
دخترکِ عاشقِ شعرِ هنرستانیِ ۱۶ ساله، حالا کمتر از یک هفته دیگه ۲۰ سالش میشه. توی خونهی خودش نشسته. دیگه خبری از کلاس ادبیات و معلم چشم رنگی نیست...
ولی هنوز عشق به شعر هست.
هنوز غزل های فاضل هست.
هنوز قلب کوچیک بالای برگههای کتاب هست.
هنوز آرامش هست...
اره خلاصه که بازم به قول فاضل نظری:
"دنیایی که در آن شعر نیست، حتما چیزی کم دارد."
کاش یکبار اونقدر قوی باشم که بهشون بگم:
ممنون از اینکه اونقدر امن بودید که من هر وقت هر گندی زدم، تونستم بهتون بگم. ممنون که همیشه پشت من راه افتادید و خراب کاری هامو جمع کردید.
و ممنون که این حس رو بهم میدین که همیشه کسایی هستن که میتونم بهشون تکیه کنم :)✨
هیمآ...♡
کاش یکبار اونقدر قوی باشم که بهشون بگم: ممنون از اینکه اونقدر امن بودید که من هر وقت هر گندی زدم، تو
همه تلاشمو میکنم که شبیهتون بشم.
هیمآ...♡
چجوری باور کنم کمتر از یک ماه دیگه ۱۹ سالم میشه؟🥲
۳ روز دیگه ۲۰ سالم میشه.
اینو دیگه چجوری باور کنم؟
https://eitaa.com/hamiinjoori/7942
بوس بهت گوگولیییی🥲🥺
ایشالا برای منم اونقدر قشنگ باشه که کلی دوسش داشته باشم🥲🧡🫂
میشینیم غصهی درد هامونو میخوریم و فکر میکنیم خیلی بدبختیم، در حالی که همون لحظه توی غزه یه بچهی حداقل ۱۰ سال کوچیکتر از ما داره با دردهایی دست و پنجه نرم میکنه که ما تصورش رو هم نمیتونیم بکنیم.