تمام نوشته های پی دی اف رو توی نُت گوشیم نوشتم و اسمشو گذاشتم دلنوشته های یواشکی.
از اونجا شد که دیگه یواش یواش شروع کردم هر موقع دلم میگرفت و حسش رو داشتم میرفتم توی اون نُت ها و مینوشتم.
انقدر نوشتم که نت تموم شد.
مجبور شدم یه نت جدید باز کنم به اسم : دلنوشته های یواشکی ۲...!
و ادامه دادم، نوشتم و نوشتم و نوشتم...
توی همون روزای کرونا الهام(یکی دیگه از اعضای اکیپ و همون دوستم که قبلا هم ازش حرف زدم) هم باهام همراه شد و مینوشت.
بعضی شبا میرفتم پی ویش و نوبت نوبتی متن مینوشتیم.
اونم نویسندگیش خوبه...
دیگه ادامه دادم. همینجوری...
ولی خب میدونید. هیچ کس تا حالا توی زندگیم به اون درجه نرسیده که کل نوشته هامو خونده باشه! نه زهرا که این نوشته ها باهاش شروع شد، نه الهامی که خودش پای نوشتن بعضی نوشته ها بود...
هیمآ...♡
بهم نگید معلمای ادبیات رو مخن... بعضی از اونا میتونن از دوست داشتنی ترین آدمای زندگی تون باشن! الا
اینا ها ایشون همون معلم ادبیاتی که الان گفتم هستن.
هنوزم باهاشون در ارتباطم :))