آها یه چیز دیگه.
یکی از اخلاقام اینه که جلوی کسی گریه نمیکنم.
به جز هیات ها و یه سری مواقع خیلی خیلی خیلی خاص.
بخوام واضح تر بگم اینکه اجازه نمیدم کسی اشکم رو از روی ضعف و درد ببینه.
عزت نفسم اجاره نمیده...
و اون اینو میدونست.
حتی خودش که اونقد برام عزیز بود اشکمو فقط تو روضه ی خونه شون دید.
خیلی رو اشکام حساس بود.
فهمیده بود جلوی کسی گریه نمیکنم و حسابی حواسش بود تا یه موقع اشکمو کسی نبینه.
هیمآ...♡
آها نه دروغ چرا؟ یه بارم تو مدرسه موقع خداحافظی با بچه ها دید.
اون روزم همه گرم خداحافظی بودیم، یه دفه بغض کردم و اشک تو چشام جمع شد.
یکم ازم دورتر بود، تا سرمو آوردم بالا و اشک تو چشامو دید از بین جمعیت خودشو بهم رسوند و تند تند میگفت: نه نه نه نه گریه نکن
سرمو بغل کرد و هی میگفت : گریه نکن گریه نکن
نذار اشکاتو ببین
نذار
خودتو نَشکن
ولی خب
حدودا یک ماه پیش به خاطر خودش، بعد از تحمل کردن یه عالمه سکوت و چیزی نگفتن. یادآوری خاطراتمون و همه روزا مون.
زیر دوش بی صدا و دردناک گریه کردم.
گریه کردم، با هق هقِ خفه شده.
گریه کردم و تمومش کردم.
قبول کردم عوض شدنش رو.
قبول کردم دیگه نبودش رو.
قبول کردم رفتارای سرد شو.
قبول کردم دیگه براش تک دونه نیستم.
قبول کردم دیگه مث قبلا براش نیستم.
قبول کردم.
قبول کردم و همون عزت نفسی که بهم اجازه گریه کردن جلوی دیگران رو نمیده، بهم اجازه ی بیشتر از این ناراحت بودن به خاطرش رو نداد.
همون موقع زیر دوش به عنوان یه تجربه سخت تو زندگیم پذیرفتمش.
و دارم اینارو میگم.
که تهش به این برسم، من بدون اون سختم بود، اذیت شدم و گاهی هنوزم یادش میفتم.
ولی در کل برگشتم، شاد تر، قوی تر و پخته تر...
فهمیدم زندگی من انقدر بستگی به اون آدم نداشته!
من هنوزم کسایی رو دارم ک برام مهمن.
کسایی ک برام خاطره های جدید میسازن.
کسایی ک هنوز دوستم دارن و دوستم خواهند داشت.
من ازش رد شدم...
فهمیدم زندگی انقد کوتاه هست و انقد چیزای دیگه برای فکر کردن و درگیر شون شدن وجود داره ک اصن این ی نفر توشون گمه!
از حق نگذریم گوش کردن به سخنرانی های آقای شجاعی مخصوصا سری مادری از عرش خیلی بهم کمک کرد.
فهمیدم ما چقدر میتونیم بزرگ بشیم.
اصن باید بشیم!
باید اونقدر رشد کنم
بزرگ بشیم
وسیع بشیم
که اصن این چیزا برامون هیچ باشه!
الان وقتی ب گذشته و اون آدم برمیگردم
فقط لبخند میزنم...
اون آدمو بخشیدم، حتی ب خودم میگم اصن کی باشم که نخوام ببخشم و کینه به دل بگیرم؟
یا اصن اون مگه کی هست که بخواد اینهمه ذهن و فکر منو مشغول کنه؟
و میگذرم
به راحتی