eitaa logo
هیمآ...♡
137 دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از هیمآ...♡
عشق در شوق سلامی ست سر ساعت هشت :)
هیمآ...♡
عشق در شوق سلامی ست سر ساعت هشت :)
دقیقا همون لحظه که اینو فرستادم آقای مداح پشت بلندگو گفت: من امام رضا رو‌ دوست دارم :)🥲 و شعر امام رضا رو خوند
چقدر دلم حرم میخواد... دلم مچاله شده برای حرم، برای گوهرشاد، برای امین‌الله خوندن، برای صدای نقاره، برای چایی داغ حرم...
هیمآ...♡
هر چند روز یه بار دارم روایت این روزهام رو مینویسم‌ و منتظر یه اتفاقی هستم تا اینجا بذارم شون. و از
یادتونه گفتم دارم روایت روز هام رو مینویسم‌؟ حقیقتا داشتم برای زینب می‌نوشتم... حالا چون بهتون قول داده بودم، چند تای آخرش رو که فکر میکنم براتون جالب‌تر باشه میفرستم که اگر دوست داشتین بخونین🤍 و ببخشید اگر طولانی‌ان. اگر حوصله تونو سر می‌بره رد کنین بره... پ.ن: میخواستم همون موقعی که به دنیا اومد بذارم، ولی دوست داشتم یه وقتی بفرستم که یه ذره از فضای جنگ فاصله گرفته باشیم که با حس بهتری بفرستم‌، برای همین موند تا الان
۱۸ اسفند ساعت ده دقیقه به ۲ شب (در اصل ۱۹ اسفند) زینب کوچولو، سلام. ببخشید که بازم دیر اومدم برات بنویسم. آخه شرایط پیچیده بود. الان که دارم برات مینویسم ده روز از جنگ رمضان گذشته. انقدر این چند وقت پر از اتقاق بوده که‌ نمیدونم کدوم رو برات تعریف کنم؟ بعد از آخرین پیامی که برات نوشتم یواش یواش وارد اسفند شدیم و من داشتم برنامه ریزی میکردم تا برای روز دهمِ ماه، به مناسبت سالگرد ازدواج مون بابات رو سوپرایز کنم. ریسه چراغ طلایی گرفته بودم و تو ذهنم دکور میز رو چیده بودم، کلی به تزئینات‌ش فکر کرده بودم و خلاصه کلی برنامه داشتم تا دومین سالگرد ازدواج مونو، با تویی که توی دلمی، سه تایی جشن بگیریم. اما غافل از اینکه خدا برنامه‌ی دیگه ای برامون داره‌... جمعه شب وقتی از افطاری دایی علی از گلزار شهدا برگشتیم، نمیدونستیم که تا چند ساعت دیگه دوباره جنگ در انتظار مونه‌! شنبه صبح ساعت ۹، دو ساعت قبل از اینکه بخوام برم دانشگاه بابات اومد بیدارم کرد و خبر جنگ رو داد. گفت: دانشگاه تعطیله، زدن! و جنگ دوباره شروع شد. این‌بار با حضور تو... رفتیم پیش مامان جون اینا و دو روز اول رو تهران بودیم. من از دفعه قبلی خیلی بهتر بودم. مخصوصا از لحاظ روحی. ولی جسمم؟ نه. اصلا یاری نمی‌کرد باهام. با صدای انفجار، حتی با اینکه نمیترسیدم، جوری شروع به لرزیدن میکردم که انگار دارم تشنج میکنم! همه نگران بودیم که این لرزش ها باعث نشه تو زودتر به دنیا بیای و توی این وضعیت مجبور بشیم توی بیمارستان بستری‌ت کنیم. برای همین وسایل رو جمع کردیم و راهی دماوند شدیم. اونم دقیقا روز ۱۰ اسفند، همون روزی که سالگرد ازدواج مون بود و قرار بود باهم بابایی رو غافلگیر کنیم! روز دومین سالگرد مون من و تو و بابایی توی ماشین بودیم و با چشمای اشکی تهران رو ترک‌ می‌کرديم. با چشمایی که مثل بارون به خاطر شهادت آقا می‌باریدن. راستی! نگفتم بهت. سحرِ روز دهم خبر شهادت آقا رو دادن... در اصل همون روز اول شهید شده بودن ولی با یه روز تاخیر اعلام کردن. این شد که تمام جشن و شادی ما از سالگرد ازدواج مون، شد یه جمله که بابات توی ماشین موقع رفتن از تهران با چشمای اشکی بهم گفت: "سالگرد یکی شدن مون مبارک عمرم..." و جوابش شد لبخند بغضیِ من. همین و‌ تمام. منی که برای اون روز کلی برنامه داشتم، حالا انقدر آشفته بودم که تا اون لحظه اصلا حواسم به تاریخ نبود. بعدش دوباره با چشمایی که لحظه ای خالی از اشک نمی‌شدن به بابایی گفتم: چه خاطره هایی داریم که باید برای زینب تعریف کنیم... بابا هم با لبخندش تایید کرد و میخواست جوابمو بده که بغض اجازه نداد بهش... الان که نزدیک ده روز از اون روز میگذره، داغ آقا هنوز سرد نشده. هنوز دیدن عکسش کافیه برای اینکه همه مون زار بزنیم و بی‌وقفه بباریم. از ته قلبم افسوس میخورم از اینکه تو نتونستی دنیای با ایشون رو درک کنی، توی هواش نفس بکشی و روز هاش رو زندگی‌ کنی. نشد لباس خوشگل‌هاتو تنت کنم و ببرمت به مراسم های بیت. نشد دستای کوچولوت رو بگیرم و باهم بریم پشت آقا نماز عید فطر بخونیم. نشد بشونم‌ت کنار سفره هفت سین و سخنرانی آقا برای سال جدید رو باهم گوش بدیم... نشد... ولی میدونی، از طرفی با یه سری چیزای دیگه دلم آروم می‌گیره. مثلا با اینکه من و بابایی تورو به خاطر حرف آقا به این دنیا آوردیم. به خاطر اینکه بعد از جنگِ قبلی نخواستم زندگیم بی‌ثمر باشه و خواستم تو باشی تا بشی ثمره زندگی من و بابایی. و حتی به خاطر اینکه اگرچه نشد آقا رو ببینی، ولی اومدنت به این دنیا تقریبا مصادف شد با رهبریِ آقا مجتبي. مصادف شد با رهبریِ پسرِ خلفِ آقا. و امیدوارم، از تهِ تهِ ته قلبم، که همون عشقی که من و بابایی به آقا سیدعلی داشتیم و داریم رو، تو به آقا مجتبی داشته باشی و سربازش باشی. و ازت میخوام که سرباز خوبی باشی مامانی... و حالا امشب که برات مینویسم، سومین سالگرد محرمیت مون هم بود. ولی انقدر ذهن هامون آشفته و شلوغه که تازه آخر شب یادم اومد! منی که هیچ تاریخی رو فراموش نمیکنم اینو فراموش کرده بودم! ساعت یازده شب مامان فاطمه ازم پرسید: امروز ۱۸ ام بود؟ گفتم آره. و یه لحظه ماتم برد. تازه یادم اومد سه سال پیش همین موقع منو بابایی محرم شدیم. جشن سومین سالگرد محرمیت مون هم دوباره توی یه جمله‌ خلاصه شد. وقتی که رفتم پیش بابات و گفتم: دیدی چیشد؟ امروز سالگرد نامزدی مون بود. و جواب اونم شد یه "آره"‌ی متعجب و یه لبخندِ غمگین. دیدی مامانی؟ من و تو کلی برنامه داشتیم برای این تاریخ ها. ولی خدا چیز دیگه ای میخواست. به قول امیرالمؤمنین‌که گفتن: "من خدا رو در بر‌ هم زدن اراده ها دیدم." منم این‌بار خدا رو توی بر هم زدن اراده‌م دیدم. و یه بار دیگه بهم ثابت شد که باید تسلیم خواست خدا باشم.
هیمآ...♡
۱۸ اسفند ساعت ده دقیقه به ۲ شب (در اصل ۱۹ اسفند) زینب کوچولو، سلام. ببخشید که بازم دیر اومدم برات بن
دخترکم، نمیدونم آینده چی میشه. نمیدونم جنگ کی و چجوری تموم میشه؟ نمیدونم این ماهِ آخری که توی دلم هستی، چجوری قراره بگذره؟ نمیدونم قراره توی جنگ به دنیا بیای یا نه؟ نمیدونم قراره توی بیمارستان و زیر صدای موشک به دنیا بیای یا حتی توی خونه و زیر صدای پدافند؟ نمیدونم میتونیم بعد از به دنیا اومدنت بغلت کنیم و بریم خونه مون و توی اتاق خودت بخوابونمت یا نه؟ اصلا نمیدونم وقتی به دنیا بیای هنوز همه عزیزان مون کنارمون هستن یا نه؟ هنوز تخت و کمد و اسباب بازی‌هات سر جاشون هستن یا نه؟ هیچی نمیدونم. فقط میدونم که تو، و اومدنت، قراره خیلی پر برکت باشید. هربار که با دست و پای کوچولوت توی دلم تکون میخوری و خودتو کش و قوس میدی، لبخند میزنم و مطمئن تر میشم که قراره کلی روزهای خوب با خودت بیاری مامانی. قراره تو دیگه توی دنیایی زندگی کنی که خبری از آمریکا و اسرائیل توش نیست... قراره تو نسل ظهور باشی مامانی... این پاهای کوچولو که با لگد زدن هاشون خواب شبو ازم میگیرن، قراره روی زمینی قدم بذارن که حکومت مهدوی توش برقراره... ان‌شالله... امشب خیلی حرف زدم. ببخش منو اگه اذیتت کردم. فعلا خداحافظ تا حرف های یواشکیِ بعدی مون.
۲۷ اسفند ساعت نه و نیم صبح سلام مامانی. الان که برات می‌نویسم ۱۸‌اُمین روز جنگه. راستشو بخوام بگم، واقعا هم از لحاظ بدنی هم ذهنی دارم فرسوده میشم. هیجده روزه بدنم و مغزم روی حالت‌ِ آماده باش بوده و با هر صدایی از جا پریدم. از طرفی بزرگ شدن تو و تنگ‌تر شدن جات توی شکمم هم هست. این روزا واقعا نفس کشیدن هم برام سخت شده. جوری که امروز بعد از نماز نتونستم بخوابم. تا خوابم می‌برد بعد از یه ربع با حس خفگی از خواب می‌پریدم... ولی از دستت ناراحت یا عصبانی نیستم. توام دیگه بزرگ شدی و دلِ من برات کوچولو شده. توام خسته شدی و میخوای زودتر بیای تو بغلم... نمیدونم این روزا کی میخوان تموم بشن؟ این فرسودگی روحی و جسمی کی میخواد رهام کنه؟ ولی میدونم که همه‌شون ارزش اون لحظه‌ی اولین دیدار مون رو داره. ارزش اولین آغوش مون، اولین نگاه مون به همدیگه رو داره... اینجا که هستیم، روزها از پنجره دماوند رو نگاه میکنم. به بزرگی و عظمتش خیره میشم که توی آسمون قدرت‌نمایی می‌کنه. با خودم فکر میکنم با اینکه دماوند هزاران برابر من و تو همچین روزای سختی رو گذرونده و دیده، ولی هنوز با سکوتِ با صلابت‌ش سر جاش وایساده و پرچم‌داری میکنه. میدونی مامانی‌؟ حقیقت اینه که این روزا همه‌ی مردم یه پا دماوند شدن! امشب دقیقا میشه ۱۸اُمین شبی که آدما توی خیابون و صحنه رو خالی نکردن. ۱۸اُمین روزی که غمِ شهادت آقا رو با فریاد های الله‌اکبر شون بروز دادن. توی خیابون افطار کردن، نماز خوندن، شعار دادن و حتی شهید شدن! مثل شهیده روز قدس... اینجا که هستیم مثل تهران شلوغ نیست. برای همین فکر نمیکردم تجمع یا راهپیمایی خاصی داشته باشن. برای منی که توی هر راهپیمایی عادت به جمعیت‌‌ِ حماسی و شلوغِ میدون آزادی و انقلاب داشتم، باورکردنی نبود که اینجا و با این جمعیت هم بشه تجمع کرد. ولی شد! اولین روزِ قدس‌ای که توی دلم بودی رو اینجا باهم رفتیم راهپیمایی و من به چشم دیدم که دیگه فرقی نداره کف میدون آزادی هستم یا توی روستای دماوند، مردمِ من همه‌جا پای کار ان :) زینبِ من، توی چه روزهای نابی داری پا به جهان میذاری عزیزم! بعدها که بزرگ شدی، از این روزها ساعت ها خاطره و حرف دارم برات که بگم. از روزهایی که چشم انتظار اومدنت بودیم، بزرگترین غم زندگی‌مون که شهادت آقا بود رو تجربه کردیم، جنگیدیم، ترسیدیم، شهادت لاریجانی ها و شمخانی ها رو دیدیم، موشک دیدیم، جنگنده دیدیم، راهپیمایی کردیم، سالگرد ها و تولدهامونو گذروندیم، تو شرایط جنگی وضعیت تورو چک کردیم و دکتر رفتیم، با هربار بیرون رفتن عزیزانمون قلب مونو باهاشون راهی کردیم و... همین الان هم که دارم برات مینویسم توی بیمارستان هستیم و اومدیم وضعیت سلامتی‌تورو چک کنیم. این روزهای آخر دیگه زود به زود باید از حال‌ و روزت باخبر بشم مامانی. راستی! دیروز هم تولد مامان‌فاطمه بود. دیروز ۴۴ ساله شد. ولی خب، سهم اون هم از تولد و جشن، فقط چند تا جمله‌ی تبریکِ ساده بود. امیدوارم تا تولد سال بعدش که دیگه تو هم اومدی پیشمون، همه چیز به خیر و پیروزی تموم شده باشه و باهم براش یه جشن مفصل بگیریم :) عزیزِ من، خسته‌ات نمیکنم و حوصله‌ات رو سر نمیارم، باقی حرف ها برای بعدا باشه. گرچه که به گفتن شون هم نیازی نیست، قطعا تو هم داری تک تک این لحظه هارو با ما زندگی میکنی و چه بسا که از ما آگاه‌تر باشی‌! اما لطفا صبوری کن و حرف های من رو بشنو. حداقل‌ فقط برای اینکه من کمی سبک بشم، بشنو...
۲ فروردین ساعت ۹ و ۴۰ دقیقه شب. سلام از اولین پیامِ ۴۰۵. زینب کوچولوی من، این روزا دیگه چیزی به دیدار مون نمونده. کمتر از دو هفته‌ی دیگه همو می‌بینیم. حس و حالم هم هیجان‌زده‌ست و هم مضطرب. و اگه بخوام راستشو بگم، غمگین! نمیدونم به خاطر شرایط جنگی این روزاست یا شهادت آقا یا بهم ریختن هورمون هام یا نزدیک شدن به به دنیا اومدنت و تموم شدن این سفر نه ماهه؟ ولی میدونم دلم خیییلی غم داره. اگه چند لحظه برم تو فکر مثل ابر بهار دلم میخواد گریه کنم. و واقعا نمیدونم چی حالمو خوب میکنه؟ زیارت؟ تموم شدن جنگ؟ برگشتن به خونه مون؟ نمیدونم. انگار همه‌ش باهم! دلم مشهد میخواد، ولی حداقل‌ تا وقتی تو به دنیا نیومدی اصلا نمیتونیم بهش فکر کنیم. دلم تموم شدن جنگ رو هم میخواد ولی نه به هر قیمتی. بیشتر میشه گفت دلم شنیدن خبر پیروزی‌مونو میخواد. دلم خونه‌مون رو هم میخواد. دلم برای روتینِ خونه بودن مون تنگ شده. برای اینکه حدیث‌ کسا و جامعه کبیره بذارم و غذا درست کنم. برای اینکه خونه رو جمع‌آوری کنم‌. برای اینکه باهم بریم دانشگاه و بابایی بیاد دنبال مون. برای اینکه شب به شب برات واقعه بذارم و از روی شکمم ماساژت بدم. برای تک تک جزئیات ریزِ خونه و زندگی مون دلم تنگ شده. دلم می‌خواست الان خونه مون بودیم و بدون استرس اتاقِ نصفه و نیمه‌ت رو تکمیل می‌کردم. وسایلت رو آماده میکردم و با عشق منتظر اومدنت می‌شدم. ولی حیف که از این شرایط فقط میتونم با عشق انتظارت رو بکشم، همین. نه خبری از اتاقِ تکمیل شده‌ت هست و نه خبری از آمادگی برای اومدنت! چجوری آماده باشم وقتی حتی نمیدونم قراره کجا و تو کدوم شهر و چجوری به دنیا بیای؟ دیگه دکتر و بیمارستان خودمون و... بماند. این وسط بابایی خیلی داره برامون تلاش میکنه و نمیذاره آب تو دلمون تکون بخوره. واقعا با همه‌ی وجود حواسش بهمون هست. برای اینکه من و تو توی آرامش باشیم از خانواده‌ش دور شد و نزدیک یک ماه ندید شون که پیش من و تو باشه. حتی با اینکه باباش، یعنی بابامجید وقتی جنگ شد کربلا بود و پیش مامان سادات اینا نبود، با همه‌ی نگرانی ای که براشون داشت نرفت پیش شون و سریع من و تورو به یه جای آروم رسوند. روزها سعی میکنه با شوخی و محبت کردن لبخند به لبم بیاره و شبا همه اهل خونه رو ساکت میکنه تا من خوابِ سبک‌ام نپره. وقت و بی وقت هم با تو حرف میزنه و قربون صدقه‌ت میره. وقتی نگاش میکنم، بیشتر از اینکه خوشحال باشم که همسر منه، خوشحال میشم که پدر توعه. باز با همه‌ی این تلاش های بابات و اطرافیان، غمِ بزرگ روی دلم بعضی وقتا اجازه‌ی نفس کشیدن بهم نمیده... ولی این روزا هم میگذره مامانی. تو میای و با اومدنت این غمِ سیاه رو از دلم برمیداری‌. مطمئنم اولین لحظه‌ای که چشمم به صورت‌ِ نرم و پوست صورتی‌‌ت بیفته همه این غما دود میشن و از دلم پر میکشن :) مطمئنم اولین بار که با چشمای قشنگت نگاهم کنی همه غصه‌هام تبدیل به شوق و ذوق میشن... و ایمان دارم به اینکه خدایی که تورو اینهمه مدت برام نگه داشته، صحیح و سالم هم توی بغلم میذارتت و خودش یه تنه ضامنِ آرامش مون میشه... ببخشید اگه حرف های این‌دفعه ام کامِ کوچولوت رو تلخ کردن، ولی دوست داشتم توی احساساتم باهات روراست باشم و این حرفا رو هم بهت بزنم‌‌‌... دوستت دارم فرشته کوچولوی من
۲۹ فروردین ساعت ۸ و نیم شب‌. یه سلامِ پر از ذوق و اکلیل بهت مامانی :) الان که دارم برات مینویسم تو ۱۵ روزته. بابایی رفته سفر و من و تو خونه‌ی مامان‌فاطمه اینا ایم. توام الان شیرتو خوردی و روی پام خوابیدی‌. باورم نمیشه که بالاخره توی بغلمی‌... ۲۷ روزه که برات چیزی ننوشتم. توی این ۲۷ روز زندگی همه مون عوض شده. بیا تا برات تعریف کنم... ۱۳ فروردین بعد از اینکه نهار خوردم شروع کردم به پیاده روی و استفاده از گل مغربی و دوش آب گرم و... خلاصه هر چیزی که فکر میکردم بهم کمک میکنه تا تو زودتر به دنیا بیای رو امتحان کردم. حقیقتش دیگه خسته شده بودم. دلم میخواست زودتر به دنیا بیای و آروم بشم. ساعت نزدیکای ۸،۹ شب بود که احساس کردم توی دلم هی داری خودتو سفت میکنی و فشار میدی. کاشف به عمل اومد که تلاش هام داشتن نتیجه میدادن🌝 با بابایی و مامان جون و باباجون و دایی حسین آماده شدیم و رفتیم بیمارستان و بله! گفتن باید بستری بشم که ایشالا تا فردا عصر شما قراره دنیا بیای. و ساعت ۱۱ و نیم شب بستری شدم‌. نمیدونی چه جنب و جوشی به دل همه انداخته بودی! بابات یه طرف می دویید و استرس داشت، بابا جون یه طرف دیگه، مامان فاطمه تند تند به همه اطلاع می‌داد که سوره انشقاق و مریم بخونن، دایی حسین‌ت از هیجان چشماش پر از اشک شده بود، یه فامیل و یه لشکر از دوستامون داشتن دعا میخوندن و... خلاصه همه به خط شده بودن که شما تشریف فرمایی کنین🤌 این وسط حال من خیلی عجیب و غریب بود. حقیقتا اولش از اینکه بستری شدم و بالاخره قراره به دنیا بیای خیییلی خوشحال بودم. در حالی که همه وقتی بستری میشدن گریه میکردن، منِ خوشحال با نیش باز روی تخت دراز کشیده بودم و به نوار قلب‌ت که تند تند می‌کوبید نگاه میکردم🥹 درد خاصی هم نداشتم و تقریبا تا ساعت ۲ در حال مگس پروندن بودم. گوشی و همراه‌ هم نداشتم و دیگه حسابی حوصله‌م داشت سر میرفت. این وسط فقط ته دلم استرس داشتم و خدا خدا میکردم که سر و صدای انفجار نیاد و بتونم در آرامش بغلت کنم. داشتم دعا میکردم که همینجوری شبِ آرومی داشته باشیم که یهو ساعت ۲ و خرده ای صدای موشک و انفجار شروع شد و شیشه های اتاق میلرزید😂 و خب دعاهام به در بسته خوردن😔😂 اما خداروشکر خیلی طول نکشید و زود قطع شد. دوباره همینجوری تا صبح در حال مگس پروندن بودم، نمیدونم چرا دردم شدید نمیشد؟! ساعت نزدیکای ۸ صبح بود که دیگه آمپول فشار بهم زدن تا بلکه یه ذره درد هام شدید بشه🫠 دوز اول آمپول تموم شد ولی بازم خبر خاصی نبود، دیگه ماما اجازه‌ی ورزش بهم داد و شروع کردم به حسابی ورزش کردن. یکی دو ساعت که گذشت دوز دوم آمپول فشار رو زدن و بالاخره ساعت ۱۲ و نیم ظهر درد های اصلی شروع شدن. مامانی، حقيقتا درد ها خیلی زیاد بودن. واقعا ترسیده بودم که میتونم دووم بیارم یا نه؟ یه چند باری هم با حضرت عزرائیل از دور ملاقات کردم ولی مثل اینکه هنوز وقت رفتنم نشده بود😔😂 خلاصه بالاخره یک ساعت و نیم بعد از اینکه درد های شدید شروع شدن، یعنی راس ساعت ۲، شما به دنیا اومدی و گذاشتنت تو بغلم🥹 حقيقتا از اونی که فکرشو میکردم سریع تر گذشت خداروشکر. الان که دارم برات مینویسم هیچی از درد ها و حالِ اون یکی دو ساعت یادم نمیاد. میدونی، وقتی به دنیا اومدی دیگه هیچی مهم نبود. دیگه دردی نبود. دیگه ناله نمی‌کردم، فقط همه‌ی ذهنم معطوف تو بود‌. وقتی به دنیا اومدی و گذاشتنت روی شکمم، ساکت بودی‌. اولین سوالی که پرسیدم این بود: چرا گریه نمی‌کنه؟ و خانم دکتر گفت: گریه هم می‌کنه، صبر کن. وقتی بردنت که وزن‌ت کنن شروع کردی به گریه کردن و اتاق رو گذاشتی روی سرت. ولی وقتی خانم ماما وسط گریه کردن بلندت کرد و صورتت رو گذاشت روی صورتم در لحظه آروم شدی و گریه‌ت قطع شد. و من توی اون لحظه برای اولین بار مادری رو تجربه کردم :) پروانه ها توی قلبم پرواز میکردن و احساس میکردم اکلیل از تک تک منافذ پوستم داره بیرون میپاشه✨️✨️✨️ من یه نی‌نی کوچولوی ناز داشتم که با صدای من، پوست من، حضور من و آغوش من آروم میشد... دیگه یواش یواش لباس تنت کردن و دوتایی رفتیم پیش بابایی و بقیه، و فردا صبح هم مرخص شدیم یه هفته که گذشت من برای چکاپ بخیه هام رفتم بیمارستان که گفتن عفونت کرده و سه روز بستری‌م کردن. البته تو و مامان‌فاطمه هم کنارم بودین ولی واقعا مردم تا اون سه روز تموم شد🥲 راستی، این وسط آتش بس هم شدم و قرار بود برگردیم تهران. ولی دقیقا همون روزی که قرار بود برگردیم من بستری شدم و سه روز دیگه هم موندیم. خلاصه به هر سختی ای بود اون سه روز هم گذشت و ما برگشتیم تهران و شما بالاخره بعد از ده روز از به دنیا اومدنت، اومدی توی خونه‌ی خودمون🥹 و الان ۵ روزه که ما داریم باهم تو خونه مون زندگی می‌کنیم‌...
هیمآ...♡
۲۹ فروردین ساعت ۸ و نیم شب‌. یه سلامِ پر از ذوق و اکلیل بهت مامانی :) الان که دارم برات مینویسم تو ۱
میدونی مامانی، حقيقتا مراقبت کردن ازت سخته، خیلی سخته! ولی تو انقدر شیرینی که من و بابایی و حتی مامان جون ها و باباجون هات، هربار که از خواب بیدار مون میکنی به جز قربون صدقه هیچی نمیتونیم بهت بگیم و با عشق برات بی خوابی می‌کشیم :) دوست دارم بیشتر برات حرف بزنم ولی داری یواش یواش بیدار میشی. پس بقیه حرف هامون باشه برای بعدا... فعلا شما توجه و بغل میخوای🫂 پس بوس بهت، و یادت نره که دوستت دارم. پ.ن: اولین روز دخترت هم مبارک گوگولیِ نرمالو🥹✨️
ببخشید اگه زیاد شدن، ولی قول داده بودم باید میذاشتم🧡
رفیقِ تراز🤌: