البته.
نمیتونم بگم همش هم وحشتناکه...
نه هنوز دلخوشی هایی هست.
مثلا گلزار شهدای بهشت زهرا هر هفته به لطف خدا به راهه...
یا هنوز مامان جونایی دارم که لوسم کنن.
هنوز برام از سیب زمینی سرخ کرده هاشون کنار میذارن.
هنوز لباسهایی هست که نپوشیدم و منتظر فرصتم برای پوشیدن شون.
هنوز هدفی هست...
هنوز رشدی است...
هنوز زندگی هست...
ولی من همه حرفم اینه که...
من توی زندگی ای که قبلا بدون این تغییرات داشنم میشه گفت خوشحال بودم.
( صرف نظر از اینکه دقیقا توی اوایل و بعدش هم اوج دوران بلوغم بود و احساسات عجیب و غریب و فکرای عجق وجقی داشتم و کماکان کمی دارم...)
ولی خب
نمیشه جلوی تغییراتو گرفت که!
حتما یه حکمتی هم دارن...
مشکل از منه کوچیکه که حکمت دقیقشو نمیفهمم.
هیمآ...♡
دلم برای بارون و برف وسط کلاس تنگ شده. اونجا که یهو یکی سر کلاس بلند میگفت : داره برف میااااد...
اون وقتایی که یهو وسط کلاس میومدن دنبال یکی میرفت؟
اگه اون طرف خودت بودی که هیچی، اون لحظه یکی از احساست بهشتی نصیبت میشد😂
اگرم طرف یکی دیگه بود که همه با چنان حسرتی نگاش میکردم و تا دم در بدرقه ش میکردن که نگو...
هیمآ...♡
چرا دو سالِ بابام پنج و بیست دیقه صبح بیدارم نمیکنه که حاضر شم برم مدرسه؟ از اتاق بیام بیرون ببینم م
مثبت باش دختر.
تو یه خانواده داری.
تو پدری داری که درسته دو ساله صبحا صدات نکرده بری مدرسه، ولی توی همین دو سال خودش همون موقع از صبح بیدار شده و رفته سر کار به خاطر تو. میدونی که چقدر اذیت شده به خاطرت ولی یه بار به روت نیاورده همیشه باهات خندیده...
هی تو هنوز یه مامان فاخر داری. همون که همه جا بهش افتخار میکنی...
تو هنوز یه برادر شیرین داری.
کفر نگو...
کفر نگیم...
هیمآ...♡
مثبت باش دختر. تو یه خانواده داری. تو پدری داری که درسته دو ساله صبحا صدات نکرده بری مدرسه، ولی توی
هر از چندگاهی داشته های زندگی مونو نام ببریم تا یادمون نره ما چیز هایی داریم و باید نسبت بهشون شکرگزار باشیم.
بلند شو همین الان همون کاری که هی داری عقبش میندازی رو انجام بده.
به تهش فکر نکن قول میدم خوب بشه.
فقط لطفا انجامش بده.
فققط انجامش بده.