یه زمانی وجود داره که یه آدم درس داره ولی نمیخونه.
میدونه باید بخونه ولی نمیخونه
میدونه بعدش اذیت میشه ولی پا نمیشه بره بخونه
اسمش چیه؟
به نام خدا.
نامه هفتم.
بی قرار و کلافه تر از همیشه روی تخت میافتم.
خنکی ملحفه روی پوستم مینشیند و لرز کوچکی به اندامم میاندازد.
امروز چقدر سرد است. مثل اینکه آسمان هم هوای دلش را با دل من یکی کرده...!
پوزخندی به افکار مسخره ام میزنم، چه میگویم؟ ناسلامتی دی ماه است دیگر. از این ماه توقع هوای گرم دارم؟
زیر ملحفه میخزم و در خودم جمع میشوم.
میدانی... درست رو به روی صورتم، مستطیلی از جنس چوب قهوه ای، تصویر من و تو را به قاب کشیده است. خیره اش میشوم و برای هزارمین بار، تک تک اجزای عکس را با تمام وجود میبلعم.
بگذار برایت بگویماش، برای هزارمین باز...!
من نشسته بودم روی دیوار حوضِ بلند وسط حیاط، و غرق نگاه کردن به آب بودم، نگو که تو از پشت نزدیکم شده ای و دو قدمی ام ایستادی. حضورت را که حس کردم، آمدم برگردم تا نگاهت کنم اما تو سریع تر از من خیز برداشتی و دست هایت را دور گردنم انداختی، سرم را به جلو چرخاندی و با دست به روبهرو اشاره کردی. با همان لحن شیطنت آمیزت گفتی: اونجا رو نگاه کن عمو ببینه!
و بعد خودت خندیدی و یک آن، صدای "چیلیک" گفتن دوربین در آمد.
بعد ها که عکس را چاپ کردی و نشانم دادی فهمیدم که آنجا زیباتر از همیشه خندیده ای. اصلا به خاطر همین است که قابش کرده ام و جلوی چشم گذاشتم. گذاشتم تا هر روز، زیباترین لبخندت را ببینم. ببینم و جان بگیرم. جان بگیرم برای دوام آوردن این روزهای بدون تو.
خیره به عکست، ناگهان پرت میشوم به جایی دیگر. و بعد جای دیگری و بعد از آن هم جای دیگری...
از این کار خوشم میآید. لبخندی میزنم ودل به سرگرمی این روزهایم میسپارم،
"مرور خاطرات."
#اندکیقلم...✍🏻
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه هفتم. بی قرار و کلافه تر از همیشه روی تخت میافتم. خنکی ملحفه روی پوستم مینشیند
پ.ن: با تشکر از تراوش عزیز که راهنمایی های خوبی برای اصلاح نوشته هام کرد.
تصور کنید شلوار لی با هودی چهارخونه قرمز مشکیِ دلبر🙂
تو تن یه پسر بچه سفید با موهای خوش حالت مشکی، چشم های مشکی درشت
من سکوت_