خودِ واقعی آدما اصولا خیلی عجیبه.
شاید به خاطر همینه که اکثر مون ترجیح میدیم توی خیلی از چیزا تظاهر به خرج بدیم!
چون فکر میکنیم خودِ واقعی بودن میتونه عجیب باشه و توسط بقیه پذیرفته نشه!
راستم هست
مثلا من خودم ذهن به شدت پیچیده و شلوغی دارم. خیلی زیاد.
و اگه کسی بخواد از جز به جزش خبر داشته باشه قریب به یقین گنجایشِش رو نداره!
این که میدونم اگه یه کاری رو بکنم بعدش پشیمون میشم و باز با این حال انجامش میدم احمقانه ست :|
نذارید کار به جایی برسه که حتی دلتون نخواد فیلم هایی که باهم داشتید رو ببینی چون ممکنه یادت بیاد چقدر دوسشون داری و الان چقدر ممکنه از هم دور باشید و دیگه براشون همون آدم توی فیلم نباشی.
اونا هیچ وقت نمیفهمن که من هر از چندگاهی میرم از قدیمی ترین فیلم و عکسامو شروع میکنم به دیدن تا آخرین هاشون و با هر عکس چقدر خاطره برام تداعی میشه و میفهمم که چقدر دوسشون دارم.
و مثل همیشه فقط یه سوال میاد توی ذهنم!
اونام همونقدر که من دوسشون دارم و بهشون فکر میکنم، دوسم دارن و بهم فکر میکنن؟
هیمآ...♡
اونا هیچ وقت نمیفهمن که من هر از چندگاهی میرم از قدیمی ترین فیلم و عکسامو شروع میکنم به دیدن تا آخری
البته خودشون که اینطور میگن.
ولی خب به خاطر خیالاتی بودنِ یا بیش از حد حساس بودن نمیدونم ولی من گاهی به حرف شون شک میکنم.
و بعدش هم همیشه به این نتیجه میرسم که آدما هیچ وقت کاملا احساسات واقعی مارو نمیفهمن چون اونا قلب مارو ندارن...
هیمآ...♡
علاقه مندم چند تا از نوشته هامو اینجا بذارم.
بر لبم مُهر!
بر دلم سنگ!
چشمهایم همچو باران...
دست هایم خیس و لغزان...
پر ز بغض و ساکتم من!
همچو باران...
همچو باران...
همچو باران...
|" شاید شعر "¦
#اندکیشعر...
امروز مثل خیلی از روزای دیگه یکی از دوستام بهم پیام داد.
و مثل اکثر اوقات باید دلداری میدادمش.
کاری که برای آدما خیییلی میکنمم.
خیییلی زیاد...
اصولا بخوام خلاصه بگم من همون ادمه م که همه برای آروم شدن و درددل کردن روش حساب میکنن...🚶♀