هیمآ...♡
اره دیدم حرفام طولانیه امشب نمیکشم. گذاشتم فردا الان واقعا خیلی خوابم میاد نمیتونم
اینو یادتونه؟
الان میگم
البته ممکنه وسطش به چیزی بشه برم ولی خب همه تلاشمو میکنم که تا تهش بگم
شاید بگم یکی از بزرگترین چالش های دوران نوجوونیم اتفاق افتاد و من واقعا غرقش شدم.
به معنای واقعی کلمه غرقش شدم
ولی خب
همین بود که بزرگترم کرد
عاقل تر شدم... شاید جرقه ی رشدم اونجا بود.
البته! اگه بشه گفت رشدی داشتم...
سر بسته میگم.
یه خواسته ای داشتم!
به زمین و زمان میزدم که بهش برسم.
اصلا یادم نمیره، نماز های ماه رجب رو میخونم که بهش برسم.
سر مزار شهدا دعا میکردم بهش برسم.
برای اولین بار تو زندگیم چله زیارت عاشورا برداشتم که بهش برسم.
همون روزا حاج قاسم طلبید مون رفتیم سرِ مزارش، اونجا دعا کردم بهش برسم.
خلاصه کاری نبود که به ذهنم برسه و انجامش ندم...
ولی
یه روز، وسطای چله زیارت عاشورا بود.
اومدم نیت کنم که شروع کنم به خوندن، یهو یه لحظه، یه چیز تو دلم صدا کرد: نکنه به صلاحت نیست!
شک کردم
از اون روز به بعد انگاری میترسیدم نیت کنم، موقع زیارت عاشورا خوندن مثل قبلا نمیتونستم نیت رو راحت بگم.
به جاش میگفتم به همون نیت قبلی...!