eitaa logo
هیمآ...♡
141 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
عاممم... میشه فعلا نگم؟ فقط بگم که هنوز به سن قانونی نرسیدم ولی این هیچ تداخلی در اینکه من به تک تک تون حس مادری دارم، نداره😌✋
آره بابا راحت باش😂 هر سنی راحتی روم بذار✋❤️
هیمآ...♡
اره دیدم حرفام طولانیه امشب نمیکشم. گذاشتم فردا الان واقعا خیلی خوابم میاد نمیتونم
اینو یادتونه؟ الان میگم البته ممکنه وسطش به چیزی بشه برم ولی خب همه تلاشمو میکنم که تا تهش بگم
۱۳ ماهِ پیش بود همین روزا که دیوونه شدم!
شاید بگم یکی از بزرگترین چالش های دوران نوجوونیم اتفاق افتاد و من واقعا غرقش شدم. به معنای واقعی کلمه غرقش شدم
ولی خب همین بود که بزرگترم کرد عاقل تر شدم... شاید جرقه ی رشدم اونجا بود. البته! اگه بشه گفت رشدی داشتم...
سر بسته میگم. یه خواسته ای داشتم! به زمین و زمان میزدم که بهش برسم. اصلا یادم نمیره، نماز های ماه رجب رو میخونم که بهش برسم. سر مزار شهدا دعا میکردم بهش برسم. برای اولین بار تو زندگیم چله زیارت عاشورا برداشتم که بهش برسم. همون روزا حاج قاسم طلبید مون رفتیم سرِ مزارش، اونجا دعا کردم بهش برسم. خلاصه کاری نبود که به ذهنم برسه و انجامش ندم...
ولی یه روز، وسطای چله زیارت عاشورا بود. اومدم نیت کنم که شروع کنم به خوندن، یهو یه لحظه، یه چیز تو دلم صدا کرد: نکنه به صلاحت نیست!
شک کردم از اون روز به بعد انگاری می‌ترسیدم نیت کنم، موقع زیارت عاشورا خوندن مثل قبلا نمیتونستم نیت رو راحت بگم. به جاش میگفتم به همون نیت قبلی...!
اخرای چله بود... شک و ترسم بیشتر شده بود. انقدر التماس خدا کرده بودم... همش میگفتم نکنه خدا جوابمو بده، بعد به صلاحم نباشه و برام بد بشه! بعد اون موقع من به خدا چی بگم؟ روم. نمیشه چیزی بگم... چیزی بگم خدا میگه خودت خواستی! خودت اینهمه دعا کردی نماز خوندی زیارت عاشورا خوندی خودت خواستی...!
این دیوونگی نزدیک دو ماه طول کشید. دو ماهی که توش به خدا خیلی نزدیک تر شدم. ولی نه به خاطر خودش! بلکه به خاطر خودم و خواستم....
اون روزا آروم آروم گذشت تب و تابم افتاد و فهمیدم داشتم چه چیز مسخره ایو از خدا میخواستم! ولی... ولی هنوز کامل جدا شدن از خواستم سخت بود... کامل بیخیالش شدن سخت بود... برا همین خودمو زدم به بیخیالی. سعی کردم دیگه فکر نکنم دیگه به خدا اصرار نکنم...