eitaa logo
هیمآ...♡
123 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
17 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/2583813 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  tikall
منم به شخصه از هیما و کیانا و کیمیا به خاطر این که توی ۱۴۰۰ باعث شدن دل گرم بشم بهشون و خوشحال مچکرم چیه آدم کم دوست ندیدی؟
https://eitaa.com/tikall/100 خدایاااا🥺 دخترم من که کاری نکردم ولی واقعا خوشحالم که باعث این حس قشنگ شدم برات :)❤️
بیاید ببینیم وسط مهمونی نوشتنم میاد یا نه
هدایت شده از  tikall
https://eitaa.com/himayejan/4329 شکست نفسی نکننن خیلی کارا کردی🙈
هیمآ...♡
بیاید ببینیم وسط مهمونی نوشتنم میاد یا نه
اومد قسمت جدید نامه هارو نوشتم.
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه دهم. مرور خاطرات ۳ بی حال تر از آنم که چشم هایم را باز کنم. اما سر و صدای اطراف
به نام خدا. نامه یازدهم. با شنیدن صدای قدم هایی که نزدیک اتاق می‌شود به خودم می‌آیم. از زیر ملحفه بلند می‌شوم و با لبخندی به عکس مان، فعلا از خاطرات مان خداحافظی میکنم. پلکی میزنم که یک آن مروارید کوچکی به پایین می افتاد. به صورتم دست می‌کشم، چقدر خیس است! من کِی گریه کردم؟ صدای قدم ها نزدیک تر می‌شود، بیخیال مروارید های ریخته شده ام دستی به صورتم می‌کشم و صاف می‌نشینم، کتابچه کوچکی از بالای تخت برمیدارم و خودم را سرگرم خواندنش نشان می‌دهم. در با صدای تقِ ریزی باز می‌شود و صورت سفید و خسته مامان جلوی چشم هایم جلوه می‌کند. +ترنم مامان، چند بار صدات کردم چرا جواب نمیدی؟ لبم را می‌گزم، ببین چقدر حواسم را پرت خودت میکنی! _ ببخشید مامانا، اصلا نشنیدم. کاری داشتین؟ لبخند قشنگی روانه لب هایش می‌شود: +عیب نداره، میگم خاله اینا چند دقیقه دیگه میرسن، میای کمکم؟ شرمنده تر از قبل میشوم. از صبح که درگیر تو و خاطراتت بودم، مامان مشغول کار بوده...! خستگی از چشم هایش می‌بارد... _ آره مامانا این چه حرفیه، چرا زودتر صدام نکردی؟ همه کارا رو دست تنها انجام دادی نمیگی خسته میشی؟ لبخند معنا داری می‌زند و به قاب عکس مان خیره می‌شود، لب میزند: فهمیدم کار داری نخواستم اذیتت کنم... و با محبت و اندکی غم خیره به عکس مان می‌ماند... نفس کم می آورم، ببین چه کردی که مامان هم حال این روز هایم را فهمید. به وقتش حسابی به خدمتت میرسم جنابِ پر ماجرا! میخندم و فضا را عوض میکنم: _ هرچی باشه مهم تر از شما نیست که. بریم، بریم پایین الان خاله میاد. بیا ببینم چیکار داری. منتظر نگاهش میکنم و خدا خدا میکنم نخواهد بیشتر از تو بگوید. الان نمی‌توانم، بغض گلویم را به بازی گرفته، الان وقتِ حرف زدن از تو نیست. نگاه از عکس می‌گیرد و همراهم می‌شود. نفسم را راحت رها میکنم و لحظه آخر دوباره نیم. نگاهی به صورتت می‌اندازم و در را می‌بندم. و دوباره فکری خوره ی مغزم میشود: این روز ها از سرِ خیال و فکر تو، خیلی بد شدم...! پایان جمله هایم. ...✍🏻
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه یازدهم. با شنیدن صدای قدم هایی که نزدیک اتاق می‌شود به خودم می‌آیم. از زیر ملحفه بل
محض قسمت جدید اینم که شده چهار تا کلام حرف بزنید بفهمم حالتون خوبه😶🤦‍♀
هدایت شده از مجهولات ☫
https://eitaa.com/himayejan/4320 چه دوره اییی؟ کی دوره گذاشت؟ منم میخوام😫..