راه طولانی و خسته کننده مدرسه تا خونه با شنیدن ویسای اقای شجاعی برام لذت بخش میشه✨
هیمآ...♡
دووم بیار دختر چهل و پنج دیقه دیگه این کلاس زبان تموم میشه دووم بیار دختر
اینو دووم بیارم
با اونهمه کاری که باید بعدش انجام بدم چه کنم؟
هیمآ...♡
اینو دووم بیارم با اونهمه کاری که باید بعدش انجام بدم چه کنم؟
میتونی دختر میتونی
بزن همه شونو تموم کن راحت شی
ناراحت بود، تو خودش بود...
من چیزی نپرسیدم ولی اون طور که معلوم بود دوباره با اون بحثش شده بود
تو زنگ ناهار و نماز دیدم که دقیقا پشت کلاس ما وایسادن و حرف میزنن... به این فکر کردم که مگه اون الان نباید سر کلاس خودش باشه؟
حواسم به مانیتور جلوم بود و سعی میکردم پروژه کلاسی رو قبل از تموم شدن کلاس تموم کنم. ولی دو سه باری حواسم پرت شون شد...
قیافه هاشون معلوم نبودا، ولی کفشا شونو دیدم...
اصن از کفشاش فهمیدم اونه! کفشاش همون کفشای زرشکی قبلی بود.
زنگ که خورد، چند ثانیه که ازش گذشت یهو از درِ باز کلاس اومد تو و با لحنی که حداقل من خییییلی خوب میشناسمش میگفت: الهام؟ الهام کو؟ الهام بیا بیرون یه لحظه...
درسته خیلی وقته حرف نزدیم ولی از خودش بهتر این نوع حرف زدنش رو میشناسم. وقتی عصبی میشد مخصوصا از دست کسی که براش عزیزه، اینجوری حرف میزد.
عصبی، صداش یکم کلفت میشد، کلمات رو بریده بریده ادا میکرد، از کوتاه ترین عبارات استفاده میکرد، و مدام دستشو به موهاش و سر و صورتش میکشه و باهاشون ور میره.
آخرین باری که باهام اینجوری حرف زده بود تقریبا ابان، اذر بود...
اون موقع ها که قُلِ دلم بود.
اون روزا غم داشتم، زندگیم تغییر کرده بود و خیلی اذیت میشدم تا به زندگی تقریبا جدید و اتفاقای جدید عادت کنم.